تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٠ - آيه
((٢٩٩٩)) خيره شد دلاك و بس حيران بماند تا بدير انگشت بر دندان بماند
((٣٠٠٠)) بر زمين زد سوزن آن دم اوستاد گفت در عالم كسى را اين فتاد ؟
((٣٠٠١)) شير بىدُمّ و سر و اشكم كه ديد ؟
اين چنين شيرى خدا كى آفريد ؟
چون ندارى طاقت سوزن زدن از چنين شير ژيان پس دم مزن
((٣٠٠٢)) اى برادر صبر كن بر درد نيش تا رهى از نيش نفس گبر خويش
((٣٠٠٣)) كاين گروهى كه رهيدند از وجود چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
((٣٠٠٤)) هر كه مرد اندر تن او نفس گبر مر و را فرمان برد خورشيد و ابر
((٣٠٠٥)) چون دلش آموخت شمع افروختن آفتاب او را نيارد سوختن
((٣٠٠٦)) گفت حق در آفتاب منتجم ذكر تزاور كذا عن كهفهم خفتگانى كز خدا بد كارشان ميل كردى آفتاب از غارشان
((٣٠٠٧)) خار جمله لطف چون گل مى شود پيش جزوى كاو بر كل مى شود
((٣٠٠٨)) چيست تعظيم خدا افراشتن ؟
خويشتن را خوار و خاكى داشتن
((٣٠٠٩)) چيست توحيد خدا آموختن ؟
خويشتن را پيش واحد سوختن
((٣٠١٠)) گر همى خواهى كه بفروزى چو روز هستى همچون شب خود را بسوز
((٣٠١١)) هستىات در هست آن هستى نواز همچو مس در كيميا اندر گداز
((٣٠١٢)) در من و ما سخت كردستى دو دست هست اين جمله خرابى از دو هست
آيه « وَتَرَى اَلشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ اَلْيَمِينِ وَإِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ اَلشِّمالِ وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْه ذلِكَ مِنْ آياتِ الله مَنْ يَهْدِ الله فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَمَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَه وَلِيًّا مُرْشِداً » (١) ١٨ : ١٧ ( اگر تو آن كهف را مى ديدى هنگامى كه آفتاب طلوع مى كرد به طرف راست مايل مى شد و هنگامى كه غروب مى كرد كهف را در طرف چپ مى گذاشت ، به طورى
(١) سوره كهف ، آيهء ١٧ . .