تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠ - در معناى حديث ان لربكم فى ايام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها
((١٩٩٣)) از ملال يار خامش كردمى گر همو مهلت بدادى يك دمى
((١٩٩٤)) ليك مى گويد بگو هين عيب نيست جز تقاضاى قضاى غيب نيست
((١٩٩٥)) عيب باشد كو نه بيند جز كه عيب عيب كى بيند روان پاك غيب ؟
((١٩٩٦)) عيب شد نسبت به مخلوق جهول نى به نسبت با خداوند قبول
((١٩٩٧)) كفر هم نسبت به خالق حكمت است چون به ما نسبت كنى كفر آفت است
((١٩٩٨)) ور يكى عيبى بود با صد صفات بر مثال چوب باشد در نبات
((١٩٩٩)) در ترازو هر دو را يكسان كشند ز انكه آن هر دو چو جسم و جان خوشند
((٢٠٠٠)) پس بزرگان اين نگفتند از گزاف جسم پاكان همچو جان افتاد صاف
((٢٠٠١)) گفتشان و فعلشان و ذكرشان جمله جان مطلق آمد بىنشان
((٢٠٠٢)) جان دشمن دارشان حسميست صرف چون زياد از نزد او اسميست صرف
((٢٠٠٣)) آن به خاك اندر شد و كل خاك شد اين نمك اندر شد و كل پاك شد
((٢٠٠٤)) آن نمك كز وى محمد املح است ز ان حديث با نمك او افصح است
((٢٠٠٥)) اين نمك باقيست از ميراث او با تواند آن وارثان او بجو
((٢٠٠٦)) پيش تو شسته تو را خود پيش كو ؟
پيش هستت جان پيش انديش كو
((٢٠٠٧)) گر تو خود را پيش و پس كردى گمان بستهء جسمى و محرومى ز جان
((٢٠٠٨)) زير و بالا پيش و پس وصف تن است بىجهتها ز ان جان روشن است
((٢٠٠٩)) بر گشا از نور پاك شه نظر تا نپندارى تو چون كوته نظر
((٢٠١٠)) كه همينى در غم و شادى و بس اى عدم كو مر عدم را پيش و پس از وجود و از عدم گر بگذرى از حيات جاودانى بر خورى
((٢٠١١)) روز باران است مى رو تا به شب نى از اين باران از آن باران رب هست بارانها جز اين باران بدان كه نمى بيند و را جز چشم جان چشم جان را پاك كن نيكو نگر تا از آن باران عيان بينى خضر