تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٠ - تفسير ابيات
نصيحت كردن زن مر شوى را كه سخن افزون از مقام و قدر خود مگو كه * ( لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ) ٦١ : ٢ كه اين سخنها اگر چه راست است اما اين مقام تو را نيست و سخن فوق مقام زيان دارد
((٢٣١٥)) زن بر او زد بانگ كاى ناموس كيش من فسون تو نخواهم خورد بيش
((٢٣١٦)) ترّهات از دعوى و دعوت مجو رو سخن از كبر و از نخوت مگو
((٢٣١٧)) چند حرف طمطراق و كار و بار كار و حال خود ببين و شرم دار نخوت و دعوى و كبر و ترّهات دور كن از دل كه تا يابى نجات
((٢٣١٨)) كبر زشت و از گدايان زشتتر روز سرد برف و آن كه جامه تر
((٢٣١٩)) چند آخر دعوى و باد و بروت اى تو را خانه چو بيت العنكبوت
((٢٣٢٠)) از قناعت كى تو جان افروختى از قناعتها تو نام آموختى
((٢٣٢١)) گفت پيغمبر قناعت چيست ؟ گنج گنج را تو وا نمى دانى ز رنج
((٢٣٢٢)) اين قناعت نيست جز گنج روان تو مزن لاف اى غم و رنج روان
((٢٣٢٣)) تو مخوانم جفت و كمتر زن بغل جفت انصافم نيم جفت دغل
((٢٣٢٤)) از چه دم از شاه و از بگ مى زنى در هوا چون پشه را رگ مى زنى
((٢٣٢٥)) با سگان بر استخوان در چالشى چون نى اشكم تهى در نالشى
((٢٣٢٦)) سوى من منگر به خوارى سست سست تا نگويم آن چه در رگهاى توست
((٢٣٢٧)) عقل خود را از من افزون ديده اى تو من كم عقل را چون ديده اى
((٢٣٢٨)) همچو گرگ زشت اندر ما مجه اى ز ننگ عقل تو بىعقل به
((٢٣٢٩)) چون كه عقل تو عقيلهء مردم است آن نه عقلست آن كه مار و كژدم است
((٢٣٣٠)) خصم ظلم و مكر تو الله باد دست مكر تو ز ما كوتاه باد
((٢٣٣١)) هم تو مارى هم فسونگر اى عجب مار گير و مارى اى ننگ عرب
((٢٣٣٢)) زاغ اگر زشتى خود بشناختى همچو برف از درد و غم بگداختى
((٢٣٣٣)) مرد افسونگر بخواند چون عدو او فسون بر مار و مار افسون بر او