تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٢ - بقيهء قصهء پير چنگى و پيغام رسانيدن به او
((٢١٨٣)) نك قراضهء چند ابريشم بها خرج كن اين را و باز اين جا بيا
((٢١٨٤)) پير اين بشنيد و بر خود مى طپيد دست مى خاييد و جامه مى دريد
((٢١٨٥)) بانگ مى زد اى خداى بىنظير بس كه از شرم آب شد بىچاره پير
((٢١٨٦)) چون بسى بگريست و از حد رفت درد چنگ را زد بر زمين و خرد كرد
((٢١٨٧)) گفت اى بوده حجابم از اله اى مرا تو راه زن از شاه راه
((٢١٨٨)) اى بخورده خون من هفتاد سال اى ز تو رويم سيه پيش كمال
((٢١٨٩)) اى خداى با عطاى با وفا رحم كن بر عمر رفته در جفا
((٢١٩٠)) داد حق عمرى كه هر روزى از او كس نداند قيمت آن را جز او
((٢١٩١)) خرج كردم عمر خود را دم به دم در دميدم جمله را در زير و بم
((٢١٩٢)) آه كز ياد ره و پردهء عراق رفت از يادم دم تلخ فراق
((٢١٩٣)) واى از ترى زير افكند خرد خشك شد كشت دل من دل بمرد
((٢١٩٤)) واى كز آواز اين بيست و چهار كاروان بگذشت و بىگه شد نهار
((٢١٩٥)) اى خدا فرياد زين فرياد خواه داد خواهم نى ز كس ، از داد خواه
((٢١٩٦)) داد خود از كس نيابم جز مگر ز آن كه او از من به من نزديكتر
((٢١٩٧)) كين منى از وى رسد دم دم مرا پس و را بينم چو اين شد كم مرا
((٢١٩٨)) همچو آن كو با تو باشد زر شمر سوى او دارى نه سوى خود نظر همچنين در گريه و در ناله او مى شمردى جرم چندين ساله او