دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٧ - ٨/ ٣ احتجاجهايى با عايشه
گفت: تو را به خداوندى كه قرآن را در خانه تو بر پيامبر خدا نازل كرد، سوگند، آيا مىدانى كه پيامبر خدا، على ٧ را جانشين بر اهل خود و در ميان اهلش قرار داد؟
عايشه گفت: آرى به خدا!
عمّار گفت: پس چه مىخواهى؟
عايشه گفت: خون امير المؤمنين عثمان را مىجويم.
[راوى مىگويد:] سپس [عمّار با او] سخن گفت. آن گاه چهار اسبْسوار ديگر آمدند. مردى از ميان آنان بر آنها بانگزد. عايشه گفت: بهپروردگار كعبه سوگند كه او پسر ابو طالب است! از او بپرسيد كه كيست و چه مىخواهد.
گفتند: كيستى؟
فرمود: «من، على بن ابى طالبم».
عايشه گفت: از او بپرسيد كه چه مىخواهد.
گفتند: چه مىخواهى؟
فرمود: «تو را به خدايى كه قرآن را بر پيامبر خدا در خانه تو نازل كرد، سوگند، آيا مىدانى كه پيامبر خدا مرا جانشين خويش بر اهل خود و در ميان اهلش قرار داد؟».
عايشه گفت: آرى به خدا!
فرمود: «پس چه مىخواهى؟»
عايشه گفت: از امير المؤمنين عثمان، خونخواهى مىكنم.
فرمود: «قاتلان عثمان را نشانم ده!».
سپس بازگشت و پيكار درگرفت.
٢٢٠٢. المحاسنوالمساوئ بهنقل از سالم بن ابى جعد: چون جنگ جملْ اتّفاق افتاد، عايشه در كجاوهاى آهنين پيش آمد. او از سوراخى كه براى كجاوهاش ساخته بودند، بيرون را نگاه مىكرد. به مردى از تيره ضِبّه كه زمام شتر هفت يا نُه سالهاش را گرفته بود، گفت: على بن ابى طالب را كجا مىبينى؟
مرد گفت: او آن جا ايستاده و دستها را به سوى آسمان بلند كرده است.
عايشه نگاه كرده و گفت: چهقدر به برادرش شبيه است!
مرد ضِبّى پرسيد: برادرش كيست؟
عايشه گفت: پيامبر خدا.