دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٥ - ٨/ ١٠ ناكام ماندن آخرين تلاشها
لشكر جمليان) رو در رو شدند، بصريان (لشكر جملْ) شروع به تيراندازى به سوى ياران على ٧ نمودند تا اين كه گروهى از آنان را از پاى در آوردند.
مردم گفتند: اى امير مؤمنان! به راستى كه تيرهايشان ما را از پاى درآورد. از آنان چه انتظارى دارى؟
على ٧ فرمود: «بار خدايا! تو را شاهد مىگيرم كه جاى عذرى نگذاشتم و آنان را بيم دادم. پس تو براى من عليه آنان گواه باش».
آن گاه، زره خواست و آن را بر تن كرد و شمشير به كمر بست و دستارش را بر سر بست و بر استر پيامبر ٦ سوار شد و سپس، قرآنى خواست و آن را به دست گرفت و فرمود: «اى مردم! چه كسى اين قرآن را مىگيرد و اين گروه را بدان، فرا مىخواند؟».
جوانى از قبيله مُجاشع به نام «مسلم» كه قبايى سفيد بر تن داشت برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! من آن را مىگيرم.
على ٧ به وى فرمود: «اى جوان! دست راستت بُريده مىشود. سپس آن را با دست چپ مىگيرى. آن هم بُريده مىشود. سپس با شمشير، آن قدر بر تو ضربه مىزنند تا كشته شوى».
جوان [در مرتبه نخست] گفت: من تحمّل آن را ندارم، اى امير مؤمنان!
على ٧، درحالىكه قرآن را در دست داشت، دوباره ندا داد. همان جوان برخاست و گفت: درد و بلا از تو دور باد، اى امير مؤمنان! من آن را مىگيرم.
امام ٧ سخن نخست خود را تكرار كرد.
جوان گفت: مانعى ندارد، اى امير مؤمنان! اين [گونه شهيد شدن] در راه خداوند، ناچيز است.
سپس آن جوان، قرآن را گرفت و به سوى آنان رفت و گفت: اى جمعيت! اين، كتاب خداست ميان ما و شما.
مردى از جمليان، دست راست او را با شمشير زد و آن را قطع كرد. جوان، قرآن را با دست چپ گرفت. مرد، دست چپ وى را هم قطع كرد. جوان، قرآن را به سينه چسبانيد. مرد، آن قدر بر او ضربه وارد كرد كه كشته شد. رحمت خدا بر او باد!