دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٩٩ - ٥/ ٣ وعده يارى مشروط
شما بر حقّيد. خونِ خليفه مظلوم را بخواهيد. امّا معاويه به گفتار عمرو التفات نكرد.
٢٤٠٩. تاريخ اليعقوبى در ياد كردِ درآمدنِ عمرو بن عاص نزد معاويه و بيعتش با وى: پس عمرو نزد معاويه آمد و او با وى درباره كارش به مذاكره پرداخت. عمرو گفت: امّا على؛ خدا را سوگند كه عرب در هيچ چيز ميان تو و او برابرى قائل نيست. نيز او را در جنگ، مايهاى است كه هيچ يك از قريش را نيست، جز آن كه به او ستم روا دارى.
گفت: راست مىگويى؛ امّا ما با دستاويزى كه داريم، به نبرد او مىرويم و قتل عثمان را در عهدهاش مىگذاريم.
عمرو گفت: چه زشت [انديشهاى]! هم من و هم تو ناسزامندترينِ افراد براى سخن گفتن از عثمانيم.
گفت: واى بر تو! چرا؟
گفت: امّا تو؛ پس ناتوانش نهادى، با آن كه شاميان با تو بودند، چندان كه ناچار به يزيد ابن اسد بجلى پناه برد و به سوى او روان شد. و امّا من؛ آشكارا او را وا نهادم و به فلسطين گريختم.
معاويه گفت: اين سخن را فرو بگذار و دست پيش آر و با من بيعت كن!
گفت: نه! به خدا سوگند، تا از دنياى تو بهرهاى نيابم، دينم را به تو نمىبخشم.
معاويه او را گفت: مصر از آنِ تو.
پس مروان بن حَكَم خشمگين شد و گفت: مرا چه [نقصى] پيش آمده است كه با من رايزنى نمىشود؟
معاويهگفت: سكوتكن! با تو [نيز] رايزنى خواهد شد.
سپس معاويه به عمرو بن عاص گفت: ابا عبد اللّه! شب را نزد ما بمان! [اين پيشنهاد معاويه به عمرو از آن روى بود كه] بيم داشت وى مردم را بر او بشورانَد. عمرو شب را ماند، در حالى كه مىسرود:
دانش نامه امير المومنين «٧» بر پايه قرآن، حديث و تاريخ، جلد ٥، ص٥٠٠
|
مُعاوِيَ لا اعطيكَ ديني، ولَم أنَل |
بِهِ مِنكَ دُنيا، فَانظُرَن كَيفَ تَصنَعُ |
|
|
فَإِن تُعطِني مِصرا فَأَربِح بِصَفقَةٍ |
أخذتَ بِها شَيخا يَضُرُّ ويَنفَعُ |
|
|
وَمَا الدّينُ وَالدُّنيا سَواءً، وإنَّني |
لَاخُذُ ما اعطى، ورَأسي مُقَنَّعُ |
|
|
ولكِنَّني اعطيكَ هذا، وإنَّني |
لَأَخدَعُ نَفسي، وَالمُخادِعُ يُخدَعُ |
|
|
أ اعطيكَ أمرا فيهِ لِلمُلكِ قُوَّةٌ |
و أبقى لَهُ، إن زَلَّتِ النَّعلُ اصرَعُ؟ |
|
|
وتَمنَعُني مِصرا، ولَيسَت بِرَغبَةٍ |
وإنَّ ثَرَى القَنُوعِ يَوما لَمُولَعُ[١] |
فَكَتَبَ لَهُ بِمِصرَ شَرطا، و أشهَدَ لَهُ شُهودا، وخَتَمَ الشَّرطَ، وبايَعَهُ عَمرٌو، وتَعاهَدا عَلَى الوَفاءِ.[٢]
٢٤١٠. سير أعلام النبلاء عن يزيد بن أبي حبيب وعبد الواحد بن أبي عون: لَمّا صارَ الأَمرُ في يَدِ مُعاوِيَةَ، استَكثَرَ مِصرَ طُعمَةً لِعَمرٍو ما عاشَ، ورَأى عَمرٌو أنَّ الأَمرَ كُلَّهُ قَد صَلَحَ بِهِ وبِتَدبيرِهِ، وظَنَّ أنَّ مُعاوِيَةَ سَيَزيدُهُ الشَّامَ، فَلَم يَفعَل، فَتَنَكَّرَ لَهُ عَمرٌو. فَاختَلَفا وتَغالَظا، فَأَصلَحَ بَينَهُما مُعاوِيَةُ بنُ حُدَيجٍ، وكَتَبَ بَينَهُما كِتابا بِأَنَّ: لِعَمرٍو وِلايَةَ مِصرَ سَبعَ سِنينَ، و أشهَدَ عَلَيهِما شُهودا، وسارَ عَمرٌو إلى مِصرَ سَنَةَ تِسعٍ وثَلاثينَ، فَمَكَثَ نَحوَ ثَلاثِ سِنينَ، وماتَ.[٣]
٢٤١١. الإمام عليّ ٧ في ذِكرِ عَمرِو بنِ العاصِ: إنَّهُ لم يُبايِع مُعاوِيَةَ حَتّى شَرَطَ أن يُؤتِيَهُ
[١]. كذا في المصدر، وفي الشطر الأخير اضطراب، وقد ذكر الأبيات في شرح نهج البلاغة: ج ٢ ص ٦٦ وروى الشطر الأخير كما يلي:« وإنّي بِذَا الممنوعِ قِدماً لَمولَعُ».
[٢]. تاريخ اليعقوبي: ج ٢ ص ١٨٦ وراجع وقعة صفّين: ص ٣٨ وتاريخ دمشق: ج ٤٦ ص ١٧٠ والعقد الفريد: ج ٣ ص ٣٣٩.
[٣]. سير أعلام النبلاء: ج ٣ ص ٧٣ الرقم ١٥.