دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٢٩ - يادداشت
كار، ناراحت شد و عَرَق بر پيشانىاش نشست و فرمود: «اى مردم! بس كنيد! از شما كه نمىپرسد».
[مىگويد:] از لشكرگاه بيرون نرفته بودم كه كوفيان بر على ٧ وارد شدند و مىگفتند: «مىبينيم كه برادران بصرى ما با ما پيكار مىكنند» و پيوسته مىخنديدند و خوش بودند و مىگفتند: «به خدا سوگند، اگر با آنان روياروى شويم، حق را خواهيم گرفت». گويا معتقد بودند كه بصرىها پيكار نمىكنند.
من با دو نامه على ٧ حركت كردم و نزد يكى از آن دو مرد رفتم. او نامه را پذيرفت و پاسخ داد و نزد ديگرى راهنمايى شدم؛ ولى او پنهان شده بود. اگر بدو مىگفتند: كُلَيب [آمده است]، مرا نمىپذيرفت. [به هر حال] نزد او رفتم و نامه را به وى دادم و گفتم: «اين، نامه على است» و جريان را به وى گزارش دادم و گفتم: «من به على ٧ گفتهام كه تو رئيس قبيلهات هستى».
او از پذيرفتن نامه على ٧ امتناع ورزيد و به درخواست او پاسخ نگفت و گفت: امروز به رياست، نيازى ندارم.
به خدا سوگند كه من در بصره بودم و به سوى على ٧ بازنگشته بودم كه سپاه رسيد و كسانى را كه با على ٧ بودند، ديدم. پس جمعيت رسيد.
يادداشت
بيشتر منابعتاريخى بهاين نكته اشارهدارند كهعثمان بن حنيف، در منطقه ذو قار بر على ٧ وارد شد؛ ولى برخى منابع، دلالت دارند كه او در منطقه رَبَذه نزد امام ٧ رفت.
بهنظر مىرسد كه سخن اوّل به واقعْ نزديكتر است؛ زيرا امام على ٧ در تعقيب جمليان بود و فاصله زيادى با آنان نداشت. با توجّه به اين كه امام ٧ از رَبَذه براى