دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٢٧ - ٧/ ٤ پيروى از حق به هنگام برپا شدن آن
گفتم: فلانى؛ يعنى مردى ديگر.
فرمود: «تو دو نامه از آنان براى من دارى؟».
گفتم: آرى.
فرمود: «آيا با من بيعت نمىكنى؟».
پس دو پيرمردى كه با من بودند، بيعت كردند و من، خوددارى كردم.
مردانى كه نزد او بودند و سجده، پيشانى آنها را ساييده بود، پيوسته مىگفتند: بيعت كن! بيعت كن!
فرمود: «او را رها كنيد!».
گفتم: قوم من، مرا به عنوان خبررسان فرستادهاند و به زودى آنچه را ديدهام، برايشان باز مىگويم. اگر بيعت كردند، من هم بيعت مىكنم و اگر كناره گرفتند، من هم كناره مىگيرم.
به من فرمود: «به نظرت اگر قوم، تو را به عنوان خبر آورنده فرستادند و تو باغ و آبشخورى يافتى و گفتى: اى قوم من! آب و علف، اينجاست، و آنان [از همراهىِ تو] امتناع ورزيدند، آيا خود را نجات نمىدهى؟».
آن گاه، انگشتى از انگشتان او را گرفتم و گفتم: با تو بيعت مىكنم كه تو را پيروى كنم تا زمانى كه خدا را اطاعت مىكنى و هرگاه نافرمانى خدا كردى، ديگر اطاعتى از تو بر عهده من نباشد.
فرمود: «باشد» و صدايش را كشيد.
پس دستم را بر دستش زدم [و بيعت كردم].
آن گاه، متوجّه محمّد بن حاطب شد كه در گوشه جمعيت بود و فرمود: «وقتى به سوى قوم خود رفتى، نامه و سخن مرا به آنان برسان».
محمّد، نزد او آمد و در برابرش نشست و گفت: وقتى نزد قوم خود بازگردم، خواهند گفت: نظر رئيس تو درباره عثمان چه بود؟
كسانى كه در اطراف على ٧ بودند، عثمان را دشنام دادند. ديدم على ٧ از اين