دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٩١ - ٧/ ٨ آتشبس، به اميد صلح
پيامى كه بدان مأمور شدهايم و نيز رساندنِ پاسخى كه از تو مىشنويم. با اين حال، فروگذار از آن نيستيم كه تو را اندرز دهيم و آنچه را به گمان خود، حجّت خويش بر تو مىشماريم، بيان كنيم، باشد كهبا آن، بهپيوند و وحدت [با امّت اسلام] بازگردى!
امير ما آن است كه تو و مسلمانان، فضلش را مىشناسيد و گمان ندارم كه آن، بر تو پوشيده باشد. دينداران و فضيلتمداران هرگز از على ٧ دست نمىكشند و ميان تو و او به ترديد نمىافتند. پس اى معاويه! خداى را پروا كن و با على ستيزه مجو. به خدا سوگند، ما هرگز كسى را نديدهايم كه بيش از على، تقواپيشه و دنياگريز و گردآورنده خصلتهاى نيك باشد.
سپس معاويه، سپاس و ستايش خداى را به جاى آورد و گفت: امّا بعد؛ شما [مرا] به فرمانبرى و پيوستن به مسلمانان فرا خوانديد. امّا پيوستگى با مسلمانان، براى ما حاصل است؛ و امّا فرمانبرى از اميرتان را در انديشه نمىداريم؛ [زيرا] او خليفه ما را كشته، جماعتمان را گسسته و كسانى را كه خون [خليفه] ما را در گردن دارند و او را كشتهاند، پناه داده است.
امير شما مىپندارد كه كُشنده خليفه نيست. ما اين سخن او را رد نمىكنيم [بلكه مىپرسيم:] آيا شما كشندگان خليفه ما را ديدهايد؟ آيا نمىدانيد آنان، ياوران امير شما هستند؟ پس بايد ايشان را به ما بسپارد تا به قصاص خون خليفه، هلاكشان كنيم. آنگاه، براى فرمانبرى و پيوستن به امّت، شما را اجابت خواهيم كرد.
شبث به وى گفت: اى معاويه! آيا خوش مىدارى كه به عمّار دست يابى و او را بكشى؟
معاويه گفت: چه چيز مرا از اين كار باز مىدارد؟ به خدا سوگند، اگر فرزند سميّه را بيابم، او را به قصاص خون عثمان نمىكشم؛ بلكه به كيفر كشتن ناتل، غلام عثمان، قصاصش مىكنم.
شبث به او گفت: به معبود زمين و آسمان سوگند، راه اعتدال نپيمودى. نه! سوگند به خداى يگانه، دستت به عمّار نمىرسد، مگر آن كه سرها از گُردههاى طوايف فرو افتد و زمين با همه فراخناكىاش، بر تو تنگ آيد.
سپس معاويه او را گفت: اگر چنين شود، زمين بر تو تنگتر خواهد شد!