دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨١ - ٦/ ١ گفتگوهاى نماينده حاكم بصره با ناكثين
زبير به آنان گفت: از همانجا كه آمدهايد، بازگرديد. كار را بر ما تباه مسازيد.
آنها از زبير، نااميد شدند و نزد طلحه رفتند و گفتند: تو را به خدا سوگند مىدهيم كه مبادا به واسطه تو خونهايى ريخته شود!
طلحه به آنان گفت: آيا على بن ابى طالب، دوست مىدارد اگر بر [شهر] مدينه پيروز شد، حكومت از آنِ او باشد و فرمانى جز فرمان او اجرا نشود؟[١] به خدا سوگند كه او خود [اينرا] مىداند. از همانجا كه آمدهايد، بازگرديد.
آنها از نزد او بازگشتند و به سوى عثمان بن حُنَيف رفتند و به وى گزارش دادند.
ابن ابى سبره، از عيسى بن ابى عيسى، از شعبى گزارش كرده است كه وقتى ابو الأسود دُئلى و عمران بر عايشه وارد شدند و به وى گفتند: چه چيزى تو را به اين شهر كشاند، با آن كه تو بانويى ويژه پيامبر خدايى و او به تو فرمان داد در خانهات بنشينى؟
عايشه گفت: به خاطر شما از تازيانه و عصا به خشم آمدم. چگونه به خاطر عثمان از شمشير [فرود آمده بر او] خشمگين نشوم؟
آن دو به وى گفتند: تو را به خدا سوگند مىدهيم كه مبادا به وسيله تو خونهايى ريخته شود و مردم را بر يكديگر بشورانى!
عايشه به آنان گفت: من آمدهام تا ميان مردم، صلح [و آرامش] برقرار كنم.
عايشه سپس به عمران بن حصين گفت: آيا تو نامهاى براى عثمان بن حنيف، مىبرى؟
گفت: جز خير و خوبى، چيزى از طرف تو براى او نمىبرم.
ابو الأسود بدو گفت: من نامهات را به او مىرسانم. آن را بياور. عايشه گفت: به عثمان بن حنيف بگو: اى آزاد شده ابن ابى عامر! به من خبر رسيده كه قصد دارى با من روبه رو شوى و پيكار كنى!
ابو الأسود به وى گفت: آرى. به خدا سوگند كه پيكار خواهد كرد!
عايشه گفت: و نيز تو، اى دئلى؟! از تو هم خبرهايى به من مىرسد. برخيز و از پيش من برو.
آن دو تن از نزد عايشه، به سوى طلحه رفتند و به او گفتند: اى ابو محمّد! آيا مردم بر بيعت پسرعموى پيامبر خدا كه خداوندْ او را فضيلتهاى چنين و چنانِ بسيارى بخشيده، اجتماع نكردند؟ و شروع كردند به برشمردن مناقب، فضايل و حقوق اميرمؤمنان.
طلحه از على ٧ عيبجويى كرد و به وى دشنام داد و از او بدگويى نمود و گفت: بهراستى كه كسى مانند او نيست. به خدا سوگند، عاقبت كارش را خواهد ديد.
آن دو از نزد طلحه خارج شدند و با هم مىگفتند: اين مردِ پست، به خشم آمد.
سپس بر زبير وارد شدند و با او سخنهايى را كه با طلحه گفته بودند، گفتند.
او نيز از على ٧ عيبجويى كرد و به وى دشنام داد و به جمعيتى كه در حضورش بودند، گفت: صبحگاهان بر آنان يورش بريد، پيش از آن كه آنان، شامگاهان بر شما يورش آورند.
[١]. ظاهرا منظور طلحه از اين پرسش آن است كه اگر على بن ابى طالب ٧ چنين خواستهاى دارد، همين براى جنگيدن با او كافى است.( م)