دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٩ - ٩/ ١٠ پيكار مالك اشتر و ابن زبير
بيرون رفته بودند.
وقتى عمّار براى مبارزه برخاست، مردم، استرجاع مىكردند ( «إنّا للّه و إنّا إليه راجعون» مىگفتند) و من به خاطر ناتوانى عمّار مىگفتم: به خدا، او هم به يارانش خواهد پيوست.
عمّار، مردى لاغر اندام و داراى ساقهاى باريك بود. شمشيرى داشت كه غلافش براى او بلند بود و تا زير بغلش مىآمد. ابن يثربى او را با شمشير زد؛ امّا شمشير در سپر فرو رفت. عمّار، ضربهاى به او زد و او را به زمين افكند كه نتوانست برخيزد. ياران على ٧ نيز سنگهايى به سويش پرتاب كردند تا آن كه ناتوان شد. [يارانش] او را از معركه بيرون بُردند تا آن كه مُرد.
٩/ ١٠
پيكار مالك اشتر و ابن زبير
٢٢٤٤. الجمل: عبد اللّه بن زبير، خود را به شتر [عايشه] رساند و افسارش را با دست گرفت. عايشه گفت: اين كيست كه افسار شترم را گرفته است؟
گفت: منم عبد اللّه، پسر خواهرت.
عايشه گفت: اى واى از داغ اسماء!
آنگاه، مالك اشتر به سوى عبد اللّه شتافت. عبد اللّه، افسار را رها ساخت و به سمت مالك رفت و به جاى او بردهاى سياه، افسار را گرفت. عبد اللّه و اشتر به پيكار پرداختند. هر دو بر زمين افتادند، در حالى كه مالك، گردن عبد اللّه را گرفته بود. عبد اللّه فرياد مىزد: مرا و مالك را بكشيد! مالك را با من بكشيد!
[بعدها] مالك اشتر گفت: چيزى مرا خوشحال نكرد، جز اين سخن او كه گفت: «مالك را» و اگر مىگفت: «اشتر را»، آنها مرا مىكشتند.[١] به خدا سوگند، در شگفتم از حماقت عبد اللّه بن زبير؛ چرا كه به كشته شدن خودش و من فرياد مىزد. اگر من كشته مىشدم و او نيز همراه من كشته مىشد، مرگ به حال او سودى نداشت؛ و هيچ زنى از طايفه نَخَع، چون من نزاده است.
[١]. شايد از آن رو بود كه وى با نام مالك چندان شناخته نبود، بلكه او را با نام اشتر مىشناختند.( م)