دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٩ - ٨/ ٧ حركت شجاعانه امام براى نجات دشمن
سوگند، اين، لكّه ننگى است كه پاك نمىشود!
فرمود: «اى زبير! با ننگ برگرد، پيش از آن كه ننگ و آتش با هم جمع شوند».
زبير [از نزد على ٧] بازگشت و مىگفت:
ننگ را بر آتش برافروخته برگزيدم
تا وقتى كه آفريدهاى از خاك براى آتش به پا خيزد.
على مطلبى را گوشزد كرد كه بدان جاهل نبودم
به جان تو سوگند كه اين، ننگى در دنيا و در دين است.
گفتم: ملامت ابوالحسن، تو را بس است
و برخى از آنچه كه گفتى، مرا كفايت مىكند.
فرزند زبير (عبد اللّه) گفت: كجا مىروى؟ ما را تنها مىگذارى؟
گفت: فرزندم! ابو الحسن، مطلبى را به يادم آورد كه آن را از ياد بُرده بودم.
فرزند زبير گفت: نه به خدا! تو از شمشيرهاى فرزندان عبد المطّلب فرار كردى؛ شمشيرهايى كه تيز و بلندند و تنها جوانمردان دلير، توان تحمّل آنها را دارند.
زبير گفت: نه. به خدا سوگند، چيزى را به ياد آوردم كه روزگار از يادم بُرده بود و من، ننگ را بر آتش برگزيدم. اى بىپدر! مرا به ترس، سرزنش مىكنى؟
آن گاه نيزه بركشيد و بر سمت راست سپاه على ٧ حمله كرد. على ٧ فرمود: «راه را برايش باز كنيد. او را تحريك كردهاند».
سپس بازگشت و به جانب چپ حمله كرد و سپس بازگشت و بر وسط سپاه حمله بُرد و آن گاه، نزد فرزندش بازگشت و گفت: آيا ترسو چنين كارى مىكند؟
سپس روى گردانْد و بازگشت.
٢٢٠٧. تاريخ الطبرى به نقل از زُهْرى: على ٧ سوار بر اسب خود، بيرون شد و زبير را صدا زد. آنان برابر هم ايستادند. على ٧ به زبير فرمود: «چه چيزى تو را بدينجا كشاند؟».
زبير گفت: تو. من تو را شايسته مقام خلافت نمىدانم و از ما به آن، سزاوارتر نيستى.