دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٣ - ٨/ ٧ حركت شجاعانه امام براى نجات دشمن
نباشيد كه پس از ريسيدن، رشتههاى خويش را پنبه مىكرد. آيا من برادرِ دينى شما نبودم كه خون مرا محترم مىشمرديد و من، خون شما را محترم مىدانستم؟ آيا حادثهاى رخ داده كه خونم را براى شما حلال كرده است؟».
طلحه گفت: مردم را بر ضدّ عثمان برانگيختى.
على ٧ فرمود: «آن روز، خدا جزاى شايسته آنان را به طور كاملمىدهد و خواهند دانست كهخداوند، همان حقيقتِ آشكار است». اى طلحه! [آيا] تو خونخواهى عثمان را مىكنى؟ پس خداوند، قاتلان عثمان را لعنت كند!».
٢٢٠٩. شرح نهج البلاغة: على ٧ روز جنگ جمل، [از ميان لشكر] بيرون آمد و زبير را چندين بار چنين صدا زد: «اى ابو عبد اللّه!».
زبير، بيرون آمد. آن دو به يكديگر چنان نزديك شدند كه گردن اسبانشان به هم مىخورد.
على ٧ به زبير فرمود: «همانا تو را صدا زدم تا حديثى را به يادت آورم كه پيامبر خدا براى من و تو فرمود. آيا آن روز را به ياد مىآورى كه پيامبر خدا تو را ديد كه دست بر گردن من انداخته بودى و به تو فرمود:" او را دوست مىدارى؟"
تو گفتى: براى چه او را دوست ندارم كه برادر و پسردايى من است؟
و [پيامبر ٦] فرمود:" تو به زودى با او پيكار مىكنى، درحالى كه تو بر او ستمگرى"؟».
زبير، «إنّا للّه وإنّا إليه راجعون» را بر زبان راند و گفت: چيزى را به يادمآوردى كه روزگار از يادم برده بود.
او نزد لشكريان خود بازگشت. فرزندش عبد اللّه به او گفت: نزد ما برگشتى؛ امّا نه با حالى كه از ما جدا شدى!
گفت: على، مرا به ياد حديثى انداخت كه روزگار، از يادم برده بود. من هرگز با او پيكار نخواهم كرد و هماينك باز مىگردم و از امروز، شما را رها مىكنم.
عبد اللّه گفت: تو را جز اين نمىبينم كه از شمشيرهاى فرزندان عبد المطّلب ترسيدى؛ شمشيرهاى تيزى كه تنها جوانمردانِ دلير، تاب تحمّل آنها را دارند.
زبير گفت: واى بر تو! مرا بر جنگ با على تهييج مىكنى؟ من سوگند ياد كردهام كه با او نجنگم.