دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٥٧ - ٧/ ١ صفآرايى براى نبرد
عمّار بن ياسر گفت: اين است عمّار!
گفت: ابويقظان؟
گفت: آرى.
گفت: مرا با تو كارى است. آن را آشكار بگويم يا پنهان؟
گفت: هرگونه كه خود مىخواهى.
گفت: نه! آشكارا مىگويم.
گفت: پس سخن آغاز كن!
گفت: من از خاندان خود جدا شدم، در حالى كه با بينش دريافته بودم آنچه ما بر آنيم، حق است و در گمراهىِ اين گروهِ [مقابل] و بر باطل بودنشان ترديد نداشتم. تا شب پيش كه اينك در صبحگاهِ آنيم، بر همان بينش بودم. چون اذانگوى ما پيش آمد و ندا سرداد و به يكتايى خداوند و پيامبرى محمد ٦ شهادت داد و [مردم را] به نماز فراخواند، اذانگوىِ آنان نيز همين گونه ندا سرداد. آنگاه، نماز برپاى گشت و ما همه، يك نماز گزارديم و يكسان دعا خوانديم و يك كتاب را تلاوت كرديم، در حالى كه پيامبرمان نيز يكى است. در اين شب، شك مرا درگرفت و شب را بدانسان كه جز خداى، كس نداند، به صبح آوردم. سپس روى سوى امير مؤمنان على ٧ نهادم و اين را به او گفتم. فرمود: «آيا با عمّار بن ياسر ديدار كردهاى؟»
گفتم: نه.
فرمود: «پس به ديدار او رو! بنگر كه چه مىگويد و از او پيروى كن». از اين رو، نزد تو آمدهام.
عمّار به او گفت: آيا صاحب اين پرچم سياه را كه برابرِ من است، مىشناسى؟ آن پرچم، از آنِ عمرو بن عاص است كه من سه بار، همراه پيامبر خدا با [صاحبان] آن پرچم جنگيدهام و اين، بار چهارم است كه [نه تنها] بهتر و نيكوتر از آن سه نيست،