دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٢٩ - ٦/ ٧ ماجراى آب صومعه
گفتند: اى امير مؤمنان! آن را قيمت مىنهيم و سپس بهايش را دريافت مىكنيم.
گفت: «در اين صورت، قيمت [واقعىِ] آن را نمىنهند. [لذا] ما به آنچه داريم، بسنده مىكنيم».
گفتند: اى امير مؤمنان! ما همپيمانان و آشنايانى از عرب داريم. آيا مَنعِمان مىكنى كه به ايشان هديه بدهيم و ايشان را منع مىكنى كه از ما بپذيرند؟
گفت: «همه عرب، همپيمانان شمايند. هيچ يك از مسلمانان را نمىسزد كه هديه شما را بپذيرد. و هر كه به زور، [مالى را] از شما ستانْد، ما را آگاه كنيد».
گفتند: اى امير مؤمنان! ما خوش مىداريم كه هديه و نيكوداشتِ ما را بپذيرى.
به آنان گفت: «واى بر شما! ما از شما بى نيازتريم». آنگاه، تَركشان گفت و روانه شد.
٦/ ٧
ماجراى آبِ صومعه
٢٤٣٠. الفتوح: على ٧ دو روز در شهر انبار ماندْ. روز سوم، سپاه را در بيابانى هموار [و بى آب و علف] حركت داد. آنان تشنه شدند و به آب نيازشان افتاد. ناگهان به راهبى برخوردند كه در صومعهاش مىزيست. على ٧ به وى نزديك شد و او را ندا داد. راهب پديدار شد. على ٧ به او گفت: «آيا در نزديكى خويش، آبى سراغ دارى كه از آن بياشاميم؟».
گفت: آبى نمىشناسم. براى ما، از حدود دو فرسخ آن سوتر، آب آورده مىشود.
على ٧ وى را ترك گفت و به نقطهاى از زمين روى كرد و گردِ آن چرخيد. سپس به گوشهاى از آن اشاره كرد و گفت: «اينجا را حفر كنيد».
پس اندكى كندند و به صخرهاى زرد رنگ برخوردند، گويى كه از طلا پوشيده شده بود؛ سنگى همچون سنگ آسيابكه نيروىصد تَن براى جا به جا كردنش بايسته بود.