دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٧ - ٢/ ١ ١ نسب معاويه
٢٣١٣. مقتل الحسين، خوارزمى به نقل از احمد بن اعثم كوفى: چون معاويه، آخرين حجّ خود را به جاى آورد، از مكّه كوچ كرد. چون به سرزمين ابواء[١] رسيد و در آن جا توقّف كرد، نيمههاى شب براى قضاى حاجت برخاست. همين كه به چاه ابواء رسيد، بر پوستش لرزه افتاد و مرض لَقْوه او را گرفت و يك طرف صورتش كج شد. تا هنگام صبح به دليل بروز اين بيمارى اندوهگين بود. مردم براى عيادت به نزد او مىآمدند و برايش دعا مىكردند و بيرون مىرفتند.
معاويه به جهت پيشامدى كه برايش رُخ داده بود، مىگريست. مروان به وى گفت: بىتابى مىكنى، اى اميرمؤمنان!
گفت: نه اى مروان؛ ليكن چيزى را به ياد آوردم كه از آن، دورى مىجُستم. سپس بر كينههاى خود و آنچه از جانب من بر سرِ مردم مىآيد، گريستم. پس ترسيدم كه اين، كيفرى باشد كه به سبب كنار نهادن حقّ على بن ابى طالب و آنچه با حجر بن عدىو ياران على انجام دادم، خيلى زودْ گريبانگيرم شده است. اگر عشق من به يزيد نبود، حقيقت را مىيافتم و راه صحيح را مىشناختم.
٢/ ١ ـ ١
نَسَب معاويه
٢٣١٤. ربيع الأبرار: معاويه به چهار نفر نسبت داده مىشد: مسافر بن ابى عمرو، عمارة بن وليد، عبّاس بن عبد المطّلب و صباح آوازهخوان سيهچُردهاى كه برده عمّارة بن وليد بود. گفتهاند كه ابو سفيان، زشت و كوتاه قد بود و صباح، اجير ابو سفيان و جوانى زيباروى بود. هند، او را به همبستر شدن با خود فرا خوانْد.
[١]. ابواء، روستايى است در اطراف مدينه كه با جُحفه، ٢٣ ميل فاصله دارد( معجم البلدان: ج ١ ص ٧٩).