دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٣١ - ٦/ ٧ ماجراى آب صومعه
على ٧ گفت: «سنگ را برگردانيد! آب زير آن است».
افراد، پيرامون سنگ گِرد آمدند و [هر چه كوشيدند] نتوانستند آن را برگردانند.
پس على ٧ از اسب خويش فرود آمد، به صخره نزديك شد، به گونهاى كه هيچ صدايى شنيده نشد، زير لب چيزى گفت، سپس به صخره نزديك [تر] شد و گفت: «بسم اللّه!». آن گاه، آن را حركت داد و از جاى برداشته، در گوشهاى افكند.
در اين هنگام، آبى از زمين جوشيد كه افراد [تا آن روز] گواراتر، زلالتر و خُنكتر از آن نديده بودند. پس در مردم ندا داد: «به سوى آب آييد!».
پس افراد فرود آمدند و نوشيدند و به ستوران خويش نوشاندند و آبدانهاشان را پُر كردند و هر چه خواستند، با خود برداشتند. آنگاه، على ٧ صخره را بلند كرد و همانند بار پيش، زير لب چيزى گفت و آن را به جاى خود بازگرداند.
پس روانه شد تا بر كناره آبى كه قصد كرده بودند، فرود آمد؛ آبى كه ديگرگون بود. پس على ٧ به يارانش گفت: «آيا در شما كسى هست كه جاى آن آب را كه بر آن برگذشتيم، بداند؟».
گفتند: آرى، اى امير مؤمنان!
گفت: «پس به سوى آن روان شويد».
سپس افراد [رفتند و] در جستجوى مكان صخره برآمدند و آن را نيافتند. نزد راهب رفتند و بانگ زدند: اى راهب! وى پديدار شد. گفتند: كجاست آبى كه نزديك صومعه تو قرار دارد؟
راهب گفت: نزديك من هيچ آبى نيست.
گفتند: هست! ما خود از آن نوشيديم؛ هم ما و هم اميرمان كه آب را برايمان برآورد، و ما از آن نوشيديم.
راهب گفت: به خدا سوگند، اين صومعه، جز با همان آب، بنا نشده است. من