دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٦٩ - ٢/ ٣ عبيد الله بن عمر
ابن عبّاس به وى گفت: ديگر دير است، اى ابو عبد اللّه! من هم مانند توام. اگر بخواهى گريه كنم، گريه مىكنم. چگونه آن كه خود، اقامت گزيده است [و آماده كوچ نيست]، به كوچ كردنْ ايمان بياورَد؟
عمرو گفت: اتفاقا هم اكنون وقت موعظه است. حالا كه در هشتاد و چند سالگى هستم، مرا از رحمت پروردگارم نااميد مىكنى؟ بار خدايا! ابن عبّاس، مرا از رحمتت نااميد مىكند. پس جان مرا بگير تا خشنود گردى.
ابن عبّاس گفت: ديگر دير است، اى ابو عبد اللّه! نو مىگيرى و كهنه مىدهى؟!
عمرو گفت: ميان من و تو چه شده است كه سخنى نمىگويم، جز آن كه تو ضدّش را بر زبان مىآورى؟!
٢٣٥٨. تاريخ اليعقوبى: وقتى مرگ عمرو فرا رسيد، به فرزندش گفت: پدرت دوست داشت در جنگ ذات السلاسل از دنيا مىرفت. من در كارهايى داخل شدم كه نمىدانم دليل و [حجّتِ] من در آنها نزد خداوند چيست؟
آن گاه به ثروتش نگاه كرد و فراوانى آن را ديد و گفت: كاش اينها پِشكِل بود! كاش سى سالْ پيش از اين، مُرده بودم! دنياى معاويه را آباد كردم و دين خود را تباه ساختم. دنيايم را ترجيح دادم و آخرتم را رها كردم. رشد و كمالم بر من پوشيده مانْد تا مرگم فرا رسيد. گويا معاويه را مىبينم كه بر ثروتم چنگ انداخته و پس از من با شما بد رفتارى مىكند.
عمرو، در شب عيد فطر سال ٤٣ قمرى از دنيا رفت و معاويه، فرزند او عبد اللّه بن عمرو را به جاى او منصوب كرد.
٢/ ٣
عبيد اللّه بن عمر
عبيد اللّه بن عمر بن خطّاب در زمان پيامبر خدا به دنيا آمد. پس از اين كه عمر به دست ابو لؤلؤ كشته شد، عبيد اللّه به هرمزان كه عليل بود و دختر ابو لؤلؤ كه صغير