دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٩٥ - ٧/ ٩ گفتگوهاى فرستادگان معاويه
روى مىكرد؛ [ولى] زندگانىاش را گران شمرديد و [رسيدنِ] مرگش را ديررس دانستيد (عمرش در ديده شما دراز شد). پس بر سرش ريختيد و او را كشتيد.
اكنون اگر يقين دارى كه خودت عثمان را نكشتهاى كُشندگان او را به ما وا گذار تا آنان را به قصاص خون وى بكشيم. آنگاه، از فرمانروايىِ مردم كناره گير تا امر خلافت، به شورا در ميانشان برگزار شود و هر كس كه همه بر او اتّفاق كردند، حكومت مردم را در دست گيرد.
على بن ابى طالب ٧ به وى گفت: «اى بىمادر! تو را با عزل [من] و امر خلافت چه كار؟! خاموش شو كه در چنين جايگاهى نيستى و تو را شايستگىِ اين سخن نيست».
پس [حبيب] برخاست و به على ٧ گفت: به خدا سوگند، مرا به گونهاى مىبينى كه خوش نمىدارى [و تو را مىكُشم]!
على ٧ گفت: «تو و سواران و پيادگانت، هر چند آنها را بر من بتازانى چه هستيد؟! خداى بر تو ترحّم نياورد، اگر [در ميدان نبرد] بر من ترحّم نمايى! تو با اين كوچكى و زشتى، براى من چه ارزشى دارى؟! برو و هر چه مىتوانى، پايين و بالا بزن!».
شرحبيل بن سمط گفت: به جانم سوگند، اگر من نيز با تو سخنى بگويم، هر آينه، همانند همان سخن دوستم است. پس آيا پاسخى جز آن كه به وى گفتى، دارى؟
على ٧ گفت: «آرى! براى تو و دوستت پاسخى جز آنچه به وى گفتم، دارم».
آنگاه، سپاس و ستايش خداوند را به جاى آورد و گفت: «امّا بعد؛ همانا خداوند بشكوه باد حمدش محمّد ٦ را به حق برانگيخت و با او [مردم را] از گمراهى رهانيد و از هلاكت برون آورد و از پراكندگى به پيوستگى رسانيد. سپس وى را به سوى خود بركشيد، در حالى كه وظيفهاش را انجام داده بود.
آنگاه، مردم، ابو بكر را به خلافت گرفتند و ابو بكر [نيز] عمر را به خلافت گماشت. پس آن دو روشى پسنديده داشتند و در ميان امّت، دادگرى ورزيدند. البتّه ما بر آنها خشمناكيم؛ زيرا ولايتى را كه حقّ ما خاندان پيامبر خدا بود، از ما گرفتند؛ ليكن ما از اين كارشان درگذشتيم.
از آن پس، عثمان عهدهدار امور شد و كارهايىكرد كه مردم بر او عيبگرفتند و به سوى او رفتند و او را كشتند.
سپس مردم به من روى آوردند ـ در حالى كه از كارهاشان كناره گرفته بودم ـ و گفتند: