دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٨٠ - اهداف معاويه از نبرد تبليغاتى و حكمت پاسخهاى امام
بى كم و كاست، در چنگ دشمنانش افتاده بود؛ همانان كه به گاه آغاز اين دعوت، او را دروغگو شمردند و آنگاه كه مردم را به آن فرا خوانْد، از وطنش بيرونش راندند و چهرهاش را خونين كردند و عمو و خاندانش را كُشتند؛ گويى كه او براى آنان مىكوشيد [و اين همه زحمت را به جان مىخريد] تا ايشان آسوده باشند، همان سان كه ابوسفيان در روزگار عثمان گفته بود، آن دم كه از كنار مزار حمزه گذشت و آن را لگدكوب كرد و گفت: اى ابو عُماره! آنچه برايش با شمشير، يكديگر را مىنواختيم، امروز در دست پسر بچّههاى ما افتاده و با آن بازى مىكنند!
آنگاه، كار بدان جا كشيد كه معاويه به على ٧ فخر بفروشد، آن گونه كه همانندان و برابران مىفروشند!
آن دم كه مادِر (نمادِ بُخل)، [حاتمِ] طايى را به بخلورزى ننگ نهد
و باقِل (نمادِ ناتوانى در گفتار)، قُس (نمادِ بلاغت) را به سستى در گفتار سرزنش كند؛
و ستاره [كم نورِ] سُها به خورشيد طعنه زند كه: «تو پنهانى!»
و تيرگىِ [شب] به صبح گويد كه: «تو رنگ پريدهاى!»
و زمين از سرِ سفاهت به آسمان فخر بفروشد
و سنگريزهها و صخرهها به شهابها تفاخر ورزند.
[بارى! آن دم كه چنين مىشود] پس اىمرگ به ديدارم بيا، كه [ديگر] زندگى نكوهيده است
و اى جان من! با من وقار ورز كه روزگار تو سرِ هزل دارد!
آنگاه، ديگر بار، به امير مؤمنان عرض مىكنم كه كاش مىدانستم چرا باب مكاتبه و پاسخدهى را ميان خود و معاويه گشود! و اگر ضرورت، به چنين رويدادى انجاميد، چرا در نامهنگارىاش به او، به اندرز كفايت نكرد، بى آنكه از افتخارشمارى و فخرفروشى دم زند! و اگر از اين دو نيز گريزى نبود، چرا به همين دو اكتفا نورزيد، بى آن كه از مطلبى ديگر سخن گويد كه به جدال و پاسخگويى متقابل و بلكه سختتر از آن بينجامد: «وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ