دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٥ - ٩/ ١٣ داستان مرد گوشبريده
جمادى دوم بود. پس نبرد در آغاز روز با طلحه و زبير بود و در وسط روز با عايشه.
٢٢٥٠. تاريخ الطبرى به نقل از شَعبى: جانب راست سپاه اميرمؤمنان بر جانب چپ بصريان، يورش بردند و به جنگ پرداختند و لشكريان به عايشه پناه بُردند. بيشتر آنان از قبيله ضِبّه و ازْد بودند. جنگ آنان از هنگام بالا آمدن روز تا نزديك عصر بود و گفته شده تا غروب خورشيد. سپس شكست خوردند.
ر. ك: ص ١٠٥ (بيدار شدن ابو بكره هنگام امر و نهى كردن عايشه).
٩/ ١٣
داستان مرد گوشبُريده
٢٢٥١. مروج الذهب: مدائنى گزارش كرده است كه در بصره، مردى گوشبُريده را ديد. از او داستانش را سؤال كرد و او چنين يادآور شد كه در جنگ جمل، بيرون رفته بود و به كشتهها مىنگريست. چشمش به مردى افتاد كه سرش را پايين و بالا مىكرد و مىگفت:
مادرمان، ما را به آبشخور مرگ در انداخت
و بازنگشت، مگر آن كه ما سيراب بوديم.
ما از فرزندان تَيم، بهخاطر بدبختى و بدشانسى خود اطاعتكرديم
و تَيم، جز گروهى برده و كنيز نبودند.
گفتم: سبحان اللّه! اين سخنان را به هنگام مرگ بر زبان مىآورى؟ بگو: لا اله إلا اللّه!
مرد گفت: اى پسر زن گُنده فرْج (يا مرد ختنه ناكرده)! مرا به فغان كردن به هنگام مرگ مىخوانى؟!
با شگفتى از او گذشتم كه مرا صدا زد و گفت: نزد من بيا و شهادت را به من تلقين كن.