دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٣ - ٨/ ١٠ ناكام ماندن آخرين تلاشها
كسى برنخاست، جز جوانى كه قبايى سفيد برتن داشت، كم سن و از قبيله عبد القيس بود و «مسلم» خوانده مىشد. گويا اينك او را مىبينم. گفت: من، قرآن را بر آنان عرضه مىدارم اى امير مؤمنان! و جانم را به حساب خداوند متعال مىگذارم.
على ٧ از سر دلسوزى بر آن جوان، از او رو گرداند و بار ديگر ندا داد: «كيست كه اين قرآن را بگيرد و بر اين گروه، عرضه بدارد و بداند كه كشته مىشود و پاداش او بهشت است؟».
همان مسلم به پا خاست و گفت: من آن را عرضه مىدارم.
امام ٧ باز هم از او رو گرداند و براى مرتبه سوم، ندا داد و كسى جز همان جوان به پا نخاست. پس قرآن را بدو داد و فرمود: «نزد آنان برو، قرآن را بر آنان عرضه دار و آنان را به آنچه در آن است، فرا خوان».
جوان، پيش رفت و در برابر صفهاى لشكر دشمن ايستاد و قرآن را باز كرد و گفت: اين، كتاب خداوند عز و جل است و امير مؤمنان، شما را بدانچه در آن است، فرا مىخواند.
عايشه گفت: او را با نيزه بزنيد، كه خدايش او را زشت بدارد!
از هر سو با نيزه بر او حمله بردند و از هر سو نيزهاش زدند. مادر آن جوان، حضور داشت. نالهاى كرد و خود را بر روى جوان انداخت و او را از جايش به عقب كشيد. گروهى از سپاه امير مؤمنان به طرف آن زن آمدند و مادر را در برداشتن جوان، كمك كردند و آوردند تا اين كه او را در برابر امير مؤمنان گذاشتند. مادرش مىگريست و نوحهسرايى مىنمود و چنين مىگفت:
بار پروردگارا! مسلم، آنان را دعوت كرد
كتاب خدا را تلاوت مىكرد و از آنان نمىهراسيد.
و آنان، نيزههاى خود را از خونش رنگين كردند
در حالى كه مادرشان (عايشه) ايستاده بود و آنان را مىديد.
و او آنان را به جنگ، فرمان مىداد و از آن، بازشان نمىداشت.
٢٢١٥. المناقب، خوارزمى به نقل از مجزئه سدوسى: چون دو لشكر (لشكر امير مؤمنان على و