دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٥ - ٢/ ٣ عبيد الله بن عمر
مىخواست، گفت، و چون سخن به على ٧ رسيد، باز ايستاد و چيزى نگفت. معاويه به وى گفت: برادرزاده! يا در سخن گفتن ناتوانى و يا خيانتپيشهاى.
پس براى معاويه پيغام فرستاد كه: خوش نداشتم به زيان مردى شهادت دهم كه عثمان را نكُشته است و چون دانستم كه مردم از من مىپذيرند، آن را رها ساختم.
٢٣٦١. مروج الذهب در تشريح جنگ صفّين: هرگاه عبيد اللّه بن عمر، جهت پيكارْ بيرون مىرفت، زنانش به پا مىخاستند و سلاحش را محكم مىكردند، جز دختر هانى بن قبيصه شيبانى كه عبيد اللّه، هنگام جنگ، بيرون آمد و نزد او رفت و گفت: به درستى كه امروز، خود را براى جنگ با خويشانت آماده مىكنم. به خدا سوگند كه اميدوارم با هر طنابى از طنابهاى خيمهام، بزرگى از آنان را به بند كشم.
آن زن به وى گفت: از اين كه با آنان پيكار كنى، خشمگين نمىشوم.
عبيد اللّه گفت: چرا؟!
زن گفت: زيرا در دوران جاهليت و اسلام، هيچ بزرگى كه در سرش شعلهاى [از خشمْ] زبانه مىكشيد، به سوى آنان نتاخت، جز آن كه او را نابود ساختند و مىترسم تو را بكشند و گويا مىبينم كه تو را كشتهاند و من نزد آنان آمدهام و از آنان مىخواهم كه جنازهات را به من بدهند.
عبيد اللّه به سوى زن، تيرى انداخت و او را مجروح ساخت و به وى گفت: به زودى خواهى دانست كه چه كسى از بزرگان قومت را نزد تو مىآورم.
آن گاه به جنگ رفت و حريث بن جابر جُعْفى بر او حمله كرد و بر او نيزه زد و او را كُشت.
گفته شده آن كسى كه او را كشت، اشتر نَخَعى بود و گفته شده كه على ٧ ضربهاى بر او فرود آورد و آهنى (سپرى) را كه بر او بود، قطع كرد و شمشير در رودههايش فرو رفت.
على ٧، وقتى كه عبيد اللّه مىگريخت و او به دنبالش بود تا به جرم كشتن هرمزان در بندش سازد، فرمود: «اگر امروز از دستم بگريزد، در روز ديگر نمىتواند بگريزد.».
معاويه با زنان عبيد اللّه، درباره جنازهاش صحبت كرد و فرمان داد تا نزد [طايفه] ربيعه روند و دَه هزار [سكّه] پرداخت كنند [تا جنازه را از آنان بگيرند] و آنان، قبول كردند.
[طايفه] ربيعه با على ٧ به مشورت پرداختند و على ٧ به آنان فرمود: «جنازه او جنازه