دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٣ - ٢/ ٣ عبيد الله بن عمر
بود و ابو لؤلؤ، در سرزمين فارس، غلام هرمزان بود. وقتى ابو لؤلؤ عمر را كشت، عبيد اللّه بر هرمزانْ حمله بُرد و او را كُشت و گفت: هيچ فارسى زبانى را در مدينه و ديگر شهرها رها نمىكنم، مگر آن كه او را به خونخواهى پدرم خواهم كُشت.
هرمزان، هنگام كشته شدن عمر، بيمار و ناتوان بود. وقتى خلافت به على ٧ رسيد، تصميم گرفت عبيد اللّه بن عمر را به خاطر كشتن هرمزان بكُشد؛ زيرا او را ظالمانه و بدون سببى كه مستحق باشد، كشته بود. [از اين رو، عبيد اللّه] به معاويه پناه بُرد.
٢٣٦٠. وقعة صِفّين به نقل از جُرجانى: وقتى عبيد اللّه بن عمر بن خطّاب در شام به نزد معاويه رفت، معاويه سراغ عمرو بن عاص فرستاد و گفت: اى عمرو! به درستى كه خداوند با آمدن عبيد اللّه بن عمر، عمر بن خطّاب را در شام، براى تو زنده گردانيد. نظر من اين است كه او را به خطابه وا دارم تا شهادت دهد كه على عثمان را كشته است و از او انتقام گيرد.
عمرو گفت: رأى، رأى توست.
سپس معاويه سراغ عبيد اللّه فرستاد و او آمد. معاويه به او گفت: پسر برادر! بر تو نام پدرت است. با تمام چشمانت بنگر و با تمام دهانت سخن بگو كه تو امينِ تأييد شدهاى. بر منبر بالا رو و على را دشنام گو و گواهى ده كه عثمان را او به قتل رسانيده است.
عبيد اللّه گفت: اى اميرمؤمنان! امّا دشنام: به درستى كه او على بن ابى طالب است و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم است. پس ممكن نيست كه درباره تبارش چيزى بگويم. و امّا دليرى او: او دلاورى كوبنده است. و امّا درباره پيشينهاش كه خود، آگاهى. ليكن [با وجود دانستن اينها] او را به [ريختن] خون عثمان، متّهم مىسازم.
عمرو بن عاص گفت: به خدا سوگند كه دُمَلى را درآوردهاى!
وقتى عبيد اللّه بيرون رفت، معاويه گفت: به خدا سوگند، اگر جرم كشتن هرمزان و ترس بر جانش از سوى على نبود، هيچگاه نزد ما نمىآمد. نمىبينى چگونه على را تأييد مىكند؟
عمرو گفت: اى معاويه! اگر پيروز نشدى، چنگ بزن.
سخن عمرو به گوش عبيد اللّه رسيد و هنگامى كه به سخنرانى پرداخت، آنچه