تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦ - تفسير ابيات
پذيرش اين امانت عرضه كرد .
من ديشب در بارهء اين نفحات الهى حقايق ديگرى را دريافته بودم ، ولى دريغا كه پرداختن به مقتضيات مادى از قبيل غذا و غير ذلك از ادامهء اين حال و دريافت جلوگيرى نمود .
آرى براى چند لقمهء بىارزش گاهى روح لقمان صفت انسان در گرو طبيعت مى ماند و نمى تواند راه طبيعى خود را سير نمايد . اين مطلب هم كه جلال الدين بيان مى كند فوق العاده عالى است و در گذشته در ابيات ذيل بدان اشاره كرده است :
بس ستارهء آتش از آهن جهيد اين دل سوزيده پذرفت و كشيد ليك در ظلمت يكى دزدى نهان مى نهد انگشت بر استارگان مى كشد استارگان را يك به يك تا نيفروزد چراغى بر فلك
از هواى لقمه هايى كه اين بدن خار خار يا « خار خوار » مى خواهد ، خارى در كف لقمان روح شما رفته است ، بياييد اين خار را در بياوريد .
دريغا كه شما آن اندازه قدرت تميز را از دست دادهايد و آن چنان خود را در تاريكى شهوات فرو بردهايد كه حتى سايهء اين خار را هم نمى بينيد . يا اين كه اين خار در كف روح شما بدون سايه قرار گرفته است ، شما از داشتن سايه به اشتباه نمى افتيد ، بلكه از طمع و شهوت پرستى آگاهى و بينايى شما از بين رفته است .
تو اين خرماها را كه مى بينى ، اگر اندكى به خود بيايى خواهى ديد كه آنها خارها هستند ، تو از بس لئيم و فاقد بينايى هستى ، نمى توانى خار بودن آنها را تشخيص بدهى .
آخر مگر اين جان لقمانى گلستان خدا نيست ، چرا پاى اين جان الهى را خستهء خارى كردهاى ؟ اين وجود خار خوار همان شترى است كه بدون توجه مشغول خار خوردن است ، در صورتى كه آدم زاده كه داراى روح الهى است سوار آن است .
لحظاتى با اين كالبد سخن بگوييد . به او بگوييد : اى اشتر خار خور مى دانى در پشت تو چيست ؟ آن بار گلى را كه به پشت تو گذاشتهاند ، نسيمى دارد كه مى تواند