تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٦ - محبتهايى كه معمولًا از افراد به يكديگر اظهار مى شود شبيه به معامله و سوداگرى است
اين وضع مخصوص ناشى از اصل حب ذات است كه با عبارات گوناگون گفته مى شود . اين اصل چنان عموميت دارد كه مى توان آن را زير بناى زندگانى انسانها معرفى كرد ، ابو الطيب متنبى مى گويد :
ارى كلنا يبغى الحياة لنفسه حريصاً عليها مستهاماً بها صباً فحب الجبان النفس اورده التقى و حب الشجاع النفس اورده الحرباً
مى بينيم همهء ما زندگى را براى خود مى خواهد ، همهء ما حريص و واله و عاشق زندگانى خويشتن مى باشد ، آدم ترسو كه در گوشهاى پنهان مى گردد ناشى از حب ذات است ، چنان كه مرد دلاور و قهرمان را هم حب ذات به ميدان كارزار وارد مى كند ) .
اين اصل كه در مباحث آينده مشروحاً مورد بررسى قرار خواهد گرفت ، آن چنان دامنهء گستردهاى براى خود گرفته كه حتى به محبت كه بايستى از منافع شخصى بر كنار بوده باشد كشيده شده است .
مقصود ما از محبت كه بايستى از عنوان مبادله بر كنار بوده باشد ، محبت به انسانها است در حدود انسانيت ، آن محبتى كه با افزايش آن گام به قلمرو عشق گذارده مى شود . چنان كه عشق نبايستى به عنوان حب ذات مطرح شود ، همچنين محبتى كه مقدمه يا هم سنخ عشق است ، بايستى جنبهء سوداگرى نداشته باشد .
به هر حال خواه در مورد داستان يوسف عليه السلام اين مسئله تطبيق كند يا نه ، جلال الدين با اين بيت كه مى گويد :
((٣١٧١)) بر در ياران تهى دست آمدن هست بىگندم سوى طاحون شدن
همان اصل كلى را كه به طور اجمال بيان كرديم متذكر مى شود ، ولى بيت فوق را به شكل ديگر هم مى توان تفسير كرد ، چنين كه گفته شود : مقصود جلال الدين اين است كه براى به وجد آوردن روح دوست بايستى ارمغانى به او برد . چنان كه گندمى به سوى آسياب برده نشود نمى توان از آسياب حركتى توقع داشت .
اما ظهور بيت در همان است كه گفتيم ، يعنى مى خواهد بگويد : كسى كه به آسياب مى رود بدون شك مقصودش به دست آوردن آرد است و چنين شخصى بدون گندم نمى تواند