تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٥ - تفسير ابيات
آسيابان را ببينى چون ازو بيرون شوى و اندر اينجا هم ببينى چشمت ار بيناستى عقل ما بر آسيا كى پادشا گشتى چنين گرنه نفس مردمى از كل خويش اجزاستى
خلاصه جلال الدين در اين ابيات موجوديت انسانى را به آسيابى تشبيه مى كند كه آبهاى حقايق از عقل كلى به سوى آن سرازير مى شود و چون هر آسيابى گنجايشى براى خود دارد ، لذا نمى توان بيش از آن گنجايش آبى در آسيا روانه ساخت .
وقتى كه راهبر احساس مى كند كه ديگر راهرو توانايى گيرندگى حقايق را ندارد آنها را به همانجا بر مى گرداند كه گرفته بود . گمان مكنيد كه اين زبان مى تواند تمام آن چه را كه در آن جويبار اصلى در جريان است باز گو نمايد ، بلكه زبان براى تفهيم و تعليم است .
آب انبوه حقايق در عالم عقل كلى بىبانگ و بدون تكرار در جريان مى باشد و چون از بارگاه الهى به عقل كلى سرازير شده است باز به همان بارگاه بر گردد .
اما زبان با اين كه عالىترين وسيلهء تعليم و تربيت است ، از آن جهت كه بايستى به وسيلهء كلمات آن چه را كه در درون انسانها مى گذرد باز گو نمايد و آن كلمات بسيار محدود و نارسا مى باشند ، لذا جلال الدين به مقام مناجات بر آمده با يك هيجان روحى عالى مى گويد :
((٣٠٩٢)) اى خدا جان را تو بنما آن مقام كاندران بىحرف مى رويد كلام
اگر روزى فرا رسد كه به چنين مقامى نائل شوم اين جان پاك به عوض پا از سر براى خود قدم ساخته و با سر به سوى آن عرصهء پهناور ما وراى طبيعت روانه خواهد گشت . اين كدامين عرصه است ؟ عرصهء بسيار پهناور و داراى فضاى روحانى بىكران كه زير بناى تمام هستى است .
اين خيالات وسيعتر از هستى است . اما خيالات انسانى با اين كه دامنهء بسيار وسيعى دارد ، از آن جهان ما وراى طبيعى تنگتر است و به همين جهت است كه خيال