تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٠ - تفسير ابيات
آرى اين چنين است مسئلهء شناورى در اين جهان هستى ، آن فرد الهى كه ثقل علايق مادى را از خود دور ساخته است سبك بال گشته ، مى تواند در اين درياى بىكران هستى به شنا پرداخته در روى اين جهان هستى كه رو به مجاورت خدا است شنا كند . اما آن انسان بىنوا كه در زندگانى جز خور و خواب و خشم و شهوت حقيقتى براى او مطرح نشده است ، او يك زندگانى گرانبارى به دوش مى كشد كه نمى تواند با آن بار سنگين خود را در سطح درياى هستى براى مجاورت با خدا شناور كند .
اى بىنوايى كه ديده گان تو را « خود طبيعى حيوانى » آن چنان پوشيده بود كه همه را خر مى دانستى و به كشتيبان مى گفتى : چون نحو نخواندهاى نصف عمرت به باد فنا رفته است ، اكنون نتيجهء آن پرستش « خود طبيعى حيوانى » خود را ببين ، كه چگونه مانند خر ناتوان در گل ماندهاى . اگر چه علامهء زمان باشى ولى در اين اقيانوس شناگرى لازم است . گرداب نمى تواند به فضل فروشى تو حسابى در مقابل جريان قوانين ازلى باز كند . من اين مثال مرد نحوى را براى تعليم گذشتن از خود پرستى آوردم .
نبايستى به پارهاى از علوم رسمى قناعت كرده بگويى : من كه فقه مى دانم ، من كه تمام علم اصول را حلاجى كردهام ، من نحو مى دانم و صرف خواندهام - زيرا خواهى ديد كه همهء آن چه را كه مى تواند روح انسانى شما را فرا بگيرد اين علوم نيست « اگر چه در حد اعلاى صورت براى انسانها مى باشند » اين علوم در آن هنگام كه جنبه حرفهاى را به خود بگيرند تو را از راه رفتن باز خواهند داشت و در آن هنگام كه واقعيت و هدف آنها را دريابى ، خواهى ديد كه اين علوم احتياج به آن روحانيت عالى دارند كه بدون آنها بىثمر خواهند بود .
آن سبوى عرب را كه گفتم مانند دانشهاى ما است كه پر از اشتباهات و خطاها است چنان كه سبوى آن مرد عرب پر از آب شور بود .
آن خليفه را هم كه گفتم منظورم يك تشبيه بود كه خدا مانند آن خليفه است كه ما مى خواهيم اين اندوخته هاى ناقص و آلودهء خود را به سوى او به عنوان هديه ببريم .
آرى اگر ما خود را ناقص ندانيم عين نقص مى باشيم .