تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٩ - تفسير ابيات
اين زيباى موقت و پا در هوا كه دائماً زيبايى را از ديگرى مى گيرد يعنى وجود او قائم به غير است « در نتيجه براى حفظ يا فناى خويش به آن منبع اصلى وابسته مى باشد » چگونه مى تواند روح كسى را اشباع كند كه بايستى عشق او تا بىنهايت گسترش پيدا كند ؟ اين بىنهايت خواهى با وضع عاريتى كه زيبايى محدود و موقت دارد سازگار نخواهد بود .
يك مثل عربى مى گويد :
« إذا عشقت فاعشق الحرة و إذا سرقت فاسرق الدرة » .
( هنگامى كه مى خواهى عشق بورزى به آزاد زنى عشق بورز و هنگامى كه مى خواهى چيزى به دزدى خود كيسه پول را بدزد ) .
چون آن معشوق جزيى مطابق اصل طبيعى خويش بايستى به سوى منبع خود روانه شود ، او خواهد رفت و اين عاشق بىچاره خوار و زار خواهد ماند .
بوى گل به سوى گلشن خويش رهسپار خواهد گشت اين بىچاره مانند خار بىنوا و دست خالى خواهد ماند .
بلكه مى توان گفت : با زوال اين معشوق جزئى تنها چيزى را از دست نداده است ، بلكه از آن جهت كه عشقى ورزيده لذت جزئى را چشيده در نتيجه چشم او به دنبال آن لذت خواهد ماند و اين خود دردناكتر است .
مانند آن مرد احمق كه روشنايى آفتاب را در ديوار مى بيند و به آن جلب مى شود و گمان مى كند كه اين روشنايى از خود ديوار است ، بىنوا گمان نمى كند كه اين نور از آفتاب بوده باشد ، آفتابى كه در نقطهء دور دستى از فضا قرار گرفته است . ولى موقعى كه آن روشنايى به اصل خويش يعنى به آفتاب بر مى گردد ، مى بيند آن ديوار كه چند ساعت پيش روشن بود تاريك و ظلمانى است ، به طورى كه اگر بخواهد آن را ببيند بايستى چراغى روشن كند .
آفتاب رفت ، بىنوا عاشق نورى كه به ديوار تابيده بود مطلوب را از دست داد ، هر چه كه از نيرو و كار در اين باره مستهلك كرده بود همه ضايع شد .