تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٧ - تفسير ابيات
آن گسترش روحى را به انسان عطا فرمود كه زمين و آسمان به آن پهناورى در مقابل آن ناچيز است .
به اين جهت پيغمبر فرمود كه خدا فرموده است : زمين و آسمان گنجايش مرا ندارد ، ولى قلب مؤمن مى تواند وجود مرا تحمل نمايد ، كسى كه بخواهد مرا پيدا كند قلب مؤمن را دريابد .
آرى اگر در گروه مؤمنين جاى گير شوى ، از آن جهت كه قلب آنها جايگاه خدا است بهشت ديدار خدا را نائل خواهى گشت .
عرش خدايى با آن عظمت در مقابل آن نور الهى بس ناچيز است - زيرا عرش هم مانند زمين و آسمانها صورت طبيعى هستى است ، اگر چه عرش از نظر عظمت بالاتر از موجودات زمين و آسمان بوده باشد با اين حال موجودى است كه روحانيت انسان را ندارد ، كجا رسد كه تاب تحمل وجود خدا را داشته باشد .
آرى حتى خود عرش هم صورتى است و هنگامى كه معنى مى رسد براى صورت ارزشى نمى ماند و صورت هرگز نمى تواند قالب حقيقى معنا بوده باشد .
فرشتگان مى گفتند : ما پيش از اين با كرهء خاك انس و الفتى داشتيم و خود نمى دانستيم كه چرا و به چه علت اين اندازه به زمين محبت مى ورزيم .
با اين كه سرشت و خميرهء آفرينش ما از آسمان است ، اين تعلق با خاك كه ما داريم بچه جهت است ؟ مادهء وجودى ما كه از نور بوده چگونه شيفتهء ماده خاكى شده است ؟ آرى تمام آن الفتها و انسها مربوط به عطر الهى آدم بود كه پيش از خلقت رسيده بود - زيرا تار و پود آدم از زمين بود .
جسم خاكى تو از همين زمين تيره است اگر چه نور تو را در آسمانها سرشتهاند .
امر على الديار ديار سلمى اقبل ذا الجدار و ذا الجدارا و ما حب الديار شغفن قلبى و لكن حب من سكن الديارا
عاشق سلمى از ديار معشوقه اش عبور مى كند و در و ديوار آن ديار را مى بوسد