تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٢٦ - گفتن امير المؤمنين عليه السلام با قرين خود كه چون خدو انداختى بر روى من ، نفس من جنبيد و اخلاص عمل نماند ، مانع كشتن تو آن شد
گفتن امير المؤمنين عليه السلام با قرين خود كه چون خدو انداختى بر روى من ، نفس من جنبيد و اخلاص عمل نماند ، مانع كشتن تو آن شد
((٣٩٧٦)) گفت امير المؤمنين با آن جوان كه به هنگام نبرد اى پهلوان
((٣٩٧٧)) چون خدو انداختى بر روى من نفس جنبيد و تبه شد خوى من
((٣٩٧٨)) نيم بهر حق شد و نيمى هوا شركت اندر كار حق نبود روا
((٣٩٧٩)) تو نگاريدهء كف موليستى آن حقّى كردهء من نيستى
((٣٩٨٠)) نقش حق را هم به امر حق شكن بر زجاجهء دوست سنگ دوست زن
((٣٩٨١)) گبر اين بشنيد نورى شد پديد در دل او تا كه زنّارش بريد
((٣٩٨٢)) گفت من تخم جفا مى كاشتم من تو را نوعى ديگر پنداشتم
((٣٩٨٣)) تو ترازوى احد خو بوده اى بل زبانهء هر ترازو بوده اى
((٣٩٨٤)) تو تبار واصل و خويشم بوده اى تو فروغ شمع كيشم بوده اى
((٣٩٨٥)) من غلام آن چراغ شمع خو كه چراغت روشنى پذرفت از او
((٣٩٨٦)) من غلام موج آن درياى نور كه چنين گوهر در آرد در ظهور
((٣٩٨٧)) عرضه كن بر من شهادت را كه من مر تو را ديدم سرافراز زمن
((٣٩٨٨)) قرب پنجه كس ز خويش و قوم او عاشقانه سوى دين كردند رو
((٣٩٨٩)) او به تيغ حلم چندين خلق را واخريد از تيغ چنديد حلق را
((٣٩٩٠)) تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر