تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٠١ - بياييد نام جان كندن را عشق نگذاريم
((٣٦٨٦)) هر چه جز عشق خداى احسن است گر شكر خواريست آن جان كندن است
بياييد نام جان كندن را عشق نگذاريم چگونه مى شود كه عشق به يكى از زيبايىهاى اين دنيا جان كندن باشد ؟ البته چنين است زيرا :
چون به هر ميلى كه دل خواهى سپرد از تو چيزى در نهان خواهند برد
حافظ مى گويد :
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض اين است و گر نه دل و جان اين همه نيست
مى بينيم حافظ در بيت فوق حتى خود دل و جان را هم داراى ارزشى نمى داند مگر اين كه دل و جان بتواند بصحبت جانان نايل شود .
ما با تمام ساده لوحى بگذشت لحظات تماشا مى كنيم و اشباع غرايز را چنان مى پنداريم كه گويى آن چه كه در حالت اولى عملى شده ، در حالت دوم نيز همان فعاليت و همان انرژى را كه صرف كرده بوديم وجود دارد ، در صورتى كه اگر تحليل كنيم با تمام شگفتى خواهيم ديد كه در هر لحظه پيمانهء لبريزى را كه از منبع حيات مى گيريم ، مستهلك كردهايم و تدريجا به قول جلال الدين جان خود را از بين بردهايم . جلال الدين در ديوان شمس تبريزى مى گويد :
پيمانهاى است اين جان پيمانه اين چه داند از پاك مى پذيرد در خاك مى رساند در عشق بىقرارش بنمودن است كارش از عرش مى ستاند بر فرش مى فشاند