تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٩١ - گفتن پيغمبر صلى الله عليه و آله مر زيد را كه اين سرّ را فاشتر از اين مكن
صبح چون دم زد علم برداشت خور هر تنى از خوابگه برداشت سر
((٣٦٧٤)) بىهشان را وادهد حق هشها حلقه حلقه حلقه ها در گوشها
((٣٦٧٥)) پاى كوبان دستافشان در ثنا ناز نازان ربنا احييتنا
((٣٦٧٦)) آن جلود و آن عظام ريخته فارسان گشته غبار انگيخته
((٣٦٧٧)) حمله آرند از عدم سوى وجود در قيامت هم شكور و هم كنود
((٣٦٧٨)) سر چه مى پيچى كنون ناديده اى در عدم ز اول نه سر پيچيده اى
((٣٦٧٩)) در عدم افشرده بودى پاى خويش كه مرا كه بر كند از جاى خويش
((٣٦٨٠)) مى نبينى صنع ربانيت را چون كشيد او موى پيشانيت را
((٣٦٨١)) تا كشيدت اندر اين انواع حال كه نبودت در گمان و در خيال
((٣٦٨٢)) آن عدم او را هماره بنده است كار كن ديوا سليمان زنده است
((٣٦٨٣)) ديو مى سازد جفان كالجواب زهره نى تا دفع گويد تا جواب
((٣٦٨٤)) خويش را بين چون همى لرزى ز بيم مر عدم را نيز لرزان بين مقيم
((٣٦٨٥)) ور تو دست در اندر مناصب مى زنى هم ز ترس است آن كه جانى مى كنى
((٣٦٨٦)) هر چه جز عشق خداى احسن است گر شكر خوارى است آن جان كندن است
((٣٦٨٧)) چيست جان كندن سوى مرگ آمدن دست در آب حياتى نازدن
((٣٦٨٨)) خلق را دو ديده در خاك ممات سر گمان دارند در آب حيات
((٣٦٨٩)) جحد كن تا صد گمان گردد نود شب برو ور نه بخسبى در نورد
((٣٦٩٠)) در شب تاريك جو آن روز را پيش كن آن عقل ظلمت سوز را
((٣٦٩١)) در شب بد رنگ بس نيكى بود آب حيوان جفت تاريكى بود
((٣٦٩٢)) سر ز خفتن كى توان برداشتن با چنين خشخاش غفلت كاشتن
((٣٦٩٣)) خواب مرده لقمه مرده يار شد خواجه خفت و دزد شب در كار شد
((٣٦٩٤)) تو نمى دانى كه خسمانت كى اند ناريان خسم وجود خاكى اند
((٣٦٩٥)) نار خصم آب و فرزندان اوست هم چنان كه آب خصم جان اوست
((٣٦٩٦)) آب آتش را كشد زيرا كه او خصم فرزندان آب است و عدو