تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦ - چند مقدمه براى جلد دوم از دفتر اول ١ - اكنون كه قرنهاى طولانى از جلال الدين و مثنوىاش مى گذرد آيا مى توان گفت هنوز مثنوى وسعت و عظمت ديدگاه خود را حفظ كرده است ؟
كنيم ، زيرا مى دانيد كه روى علل زيادى قرن ما را قرن گسيختگى عقائد و ايده ئولوژىها مى نامند تا آن جا كه براى بدست آوردن هدف روشنترين واقعيت كه زندگانى است مبهوت و سر گيجه شدهايم .
جلال الدين در صدد آن است كه تضادها را در روبناى معلومات با نشان دادن اصول و مبادى كلى در زير بناى هستى درهم پيوندد ، بعنوان مثال در آن جا كه ناچيزى معلومات ناچيز و گسيختهء بشرى را متوجه مى شود با مربوط ساختن آن به علم بىنهايت خداوندى اميدوار كننده جلوه مى دهد ، مى گويد :
قطرهء دانش كه بخشيدى ز پيش متصل گردان به درياهاى خويش قطرهء علمست اندر جان من وا رهانش از هوا ، وز خاك من پيش از آن كاين خاكها خسفش كند پيش از آن كاين بادها نشفش كند
ملاحظه مى فرماييد كه بيت آخر خاموش شدن شعلهء زندگانى را مطرح كرده است و علم ناچيز خود را هم در باد پاى فنا مى بيند ، اما با يك توجه مشرفانه اين احساس گسيختگى را چنين بر طرف مى كند :
گر چه چون خسفش كند تو قادرى كش از ايشان واستانى ، واخرى گر در آيد در عدم يا صد عدم چون بخوانيش او كند از سر قدم صد هزاران ضد ضد را مى كشد باز شان حكم تو بيرون مى كشد از عدمها سوى هستى هر زمان هست يا رب كاروان در كاروان
به اضافهء اين روش تركيبى و سازندگى ، انتقالات فكرى او به گروهى از مسائل اساسى است كه هنوز اساسى بودن خود را حفظ كردهاند مانند روان كاوى در داستان پادشاه و كنيزك يا جاذبه كيهانى ، و ساير مسائل روز كه با نظر به دوران كهن جلال الدين بسيار شگفت انگيز است .
اما حالت مربوط به دريافت روحى جلال الدين ، همان بر نهادن جهان هستى به طور يك پارچه در مقابل ديده گانش است كه تنها از متفكرين شماره ١ قرون و اعصار ساخته است . اين همان دريافت است كه اينشتين بنا به عبارت موجود در كتاب « دنيايى كه من مى بينم ص ٤١ » طعم آن را چشيده و آن را به اغلب پيش تازان كاروان