تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٥ - به عيادت رفتن كر به خانهء همسايهء بيمار و رنجيدن بيمار
به عيادت رفتن كر به خانهء همسايهء بيمار و رنجيدن بيمار
((٣٣٦٠)) آن كرى را گفت افزون مايه اى كه تو را رنجور شد همسايه اى
((٣٣٦١)) گفت با خود كر كه با گوش گران من چه دريابم ز گفت آن جوان ؟
((٣٣٦٢)) خاصه رنجور و ضعيف آواز شد ليك بايد رفت آن جا نيست بد
((٣٣٦٣)) چون ببينم كآن لبش جنبان شود من قياسى گيرم آن را از خرد
((٣٣٦٤)) چون بگويم چونى اى محنت كشم ؟
او بخواهد گفت نيكم يا خوشم
((٣٣٦٥)) من بگويم شكر ، چه خوردى ابا ؟
او بگويد شربتى يا ماش با
((٣٣٦٦)) من بگويم صح نوشتت كيست آن از طبيبان پيش تو ؟ گويد فلان
((٣٣٦٧)) من بگويم بس مبارك پاست او چون كه او آيد شود كارت نكو
((٣٣٦٨)) پاى او را آزمودستيم ما هر كجا شد مى شود حاجت روا
((٣٣٦٩)) اين جوابات قياسى راست كرد عكس آن واقع شد اى آزاد مرد گوئيا رنجور را خاطر ز كر اندكى رنجيده بود اى پر هنر كر در آمد پيش رنجور و نشست بر سر او خوش همى ماليد دست
((٣٣٧٠)) گفت چونى ؟ گفت مردم گفت شكر شد از اين رنجور پر آزار و نكر
((٣٣٧١)) كاين چه شكر است اين عدوى ما به دست كر قياسى كرد آن كژ آمدست
((٣٣٧٢)) بعد از آن گفتش چه خوردى گفت زهر گفت نوشت باد افزون گشت قهر
((٣٣٧٣)) بعد از آن گفت از طبيبان كيست او كه همى آيد به چاره پيش تو ؟
((٣٣٧٤)) گفت عزرائيل مى آيد برو گفت پايش بس مبارك ، شاد شو اين زمان از نزد او آيم برت گفتم او را تا كه گردد غم خورت
((٣٣٧٥)) كر برون آمد بگفت او شادمان شكركش كردم مراعات اين زمان خود گمانش از كرى معكوس بود اين زبان محض را پنداشت سود رو به ره مى گفت با خود از عمى شكر كه كردم عيادت جار را
((٣٣٧٦)) گفت رنجور اين عدوى جان ماست ما ندانستيم كاو كان جفاست