تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢٩ - تفسير ابيات
اگر انسان بتواند با تزكيهء نفس روى ما وراى طبيعى روح خويش را بگشايد ، آن گاه خواهد ديد كه جانهاى بىكرانى در درون او وجود داشته است .
افسوس و دريغا ، كه زندگانى بشر در روى چرخى مى گردد يا روى چرخى مى گردانند كه از اين عوالم جز خيال و خور و خواب و مقام چيزى را نمى بيند .
تفسير ابيات پيش از آن كه عثمان كاتب وحى باشد ، شخصى متصدى اين منصب بود و وحىهايى را كه به پيامبر عزيز نازل مى شد او مى نوشت .
روزى پرتو وحى كه به پيامبر نازل شده بود دامنهء خود را به درون آن مرد نيز گسترش داد .
او به اين خيال كه استعداد وحى شدن در او ظاهر گشته است ، خود را شبيه به پيامبر دانسته ، با خويشتن گفت : من با پيامبر چه تفاوتى دارم ؟ هم براى او وحى نازل مى شود و هم براى من .
هنگامى كه اين خيال باطل بدرون او راه يافت از درون پيامبر ضربهاى بر روح او فرود آمد كه ديگر هيچ چيزى در درون خويش نيافت ، گويى حتى يك حرف هم ياد نگرفته بود . او ديگر نتوانست پس از آن كاتب وحى شود .
منصب كتابت وحى با دين مقدس كه در درون او بود با هم او را وداع كردند .
پيامبر فرمود : اى عناد كنندهء بىنوا اگر اين وحى از خود تو بود ، يعنى تو با استعداد الهى شايسته وحى بودى چرا اين حالت از تو رفت ؟ اگر تو به منبع آب حيات خداوندى پيوسته بودى ، اين آب سياه كه در جويبار روح تو در جريان است از چيست ؟ اين مرد سوزش درون خود را از اين بىچارگى احساس مى كرد ولى اين سوزش چه سودى در بر خواهد داشت ، هنگامى كه كار از كار بگذرد و تيغ سر را ببرد ، آيا چارهاى غير از مرگ وجود دارد ؟