تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٨ - گفت مهمان يوسف عليه السلام را كه ارمغان بهر تو آيينه آوردهام تا چون در آن نگرى مرا ياد آورى
((٣٢١١)) ز انكه ضد را ضد كند پيدا يقين ز انكه با سركه پديد است انگبين
((٣٢١٢)) هر كه نقص خويش را ديد و شناخت اندر استكمال خود دو اسبه تاخت
((٣٢١٣)) ز ان نمى پرّد به سوى ذو الجلال كاو گمانى مى برد خود را كمال
((٣٢١٤)) علتى بدتر ز پندار كمال نيست اندر جانت اى مغرور ضال
((٣٢١٥)) از دل و از ديده ات بس خون رود تا ز تو اين معجبى بيرون شود
((٣٢١٦)) علت ابليس انا خيرٌ بُدست وين مرض در نفس هر مخلوق هست
((٣٢١٧)) گر چه خود را بس شكسته بيند او آب صافى دان و سرگين زير جو
((٣٢١٨)) چون بشورانى مر او را ز امتحان آب سرگين رنگ گردد در زمان
((٣٢١٩)) در تك جو هست سرگين اى فتى گر چه جو صافى نمايد مر تو را
((٣٢٢٠)) هست پير راه دان پر فطن باغهاى نفس كل را جوى كن
((٣٢٢١)) جوى خود را كى تواند پاك كرد ؟
نافع از علم خدا شد علم مرد آب جو سرگين نتابد پاك كرد جهل نفسش را نروبد علم مرد
((٣٢٢٢)) كى تراشد تيغ دستهء خويش را ؟
رو به جراحى سپار اين ريش را
((٣٢٢٣)) بر سر هر ريش جمع آيد مگس تا نبيند قبح ريش خويش كس
((٣٢٢٤)) و آن مگس انديشه ها و آمال تو ريش تو آن ظلمت احوال تو
((٣٢٢٥)) ور نهد مرهم در آن ريش تو پير آن زمان ساكن شود درد و نفير
((٣٢٢٦)) تا نپندارى كه صحت يافته است پرتو مرهم بر آن جا تافته است
((٣٢٢٧)) هين ز مرهم سر مكش اى پشت ريش و آن پرتو دان مدان از اصل خويش اين سخن پايان ندارد اى جوان بشنو اكنون قصهاى در ضمن آن