تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٥ - دست از هوى و هوس حيوانى و خود پرستى بشوييد و پايندگى خويش را از همين جهان شروع كنيد
گويى اين برگ گل بسيار ظريف در مقابل دو انگشت مرگ هم حالت تسليم دارد و هم حالت امتناع . اين قيافه متضادى كه انسان در لحظات سرانجام زندگى به خود مى گيرد بس با حشمت و جلال است . همهء اين مطالب درست است و ما آنها را آن چنان جالب مى دانيم كه به شعرا و ادباى برجسته اين حق را مى دهيم كه آنان تابلوى مرگ را با تمام مهارت بكشند و ما در مباحث آينده بعضى از اين تابلوهاى فوق العاده جالب را از شعراى برجسته نشان خواهيم داد .
اما مطلب با اهميتترى كه در اين جا وجود دارد اين است كه اگر ما در بارهء شخصيت و روح انسانى انديشه هاى كافى داشته باشيم ، اگر ما مرگ را به عنوان دالان « نه چيزى بيشتر از آن » ارزيابى كنيم خواهيم ديد همهء اين نقش و نگارهاى جالب كه شعرا در بارهء مرگ به دست ما دادهاند فاقد يك موضوع است كه با جرأت تمام مى توان گفت كه اساس مسئلهء مرگ و زندگى همان موضوع است .
چرا نبايستى اينان عظمت روح انسانى و خاصيت پايندگى آن را از همين زندگى طبيعى به افراد انسانى خاطر نشان سازند ؟ چرا اينان سرحد فنا و بقا را از هنگام مرگ به ما معرفى مى كنند ، مگر سرحد بقا از اولين نقطهء ارزيابى و شخصيت و گام برداشتن در راه تكامل آغاز نمى شود ؟ آرى گويندهء اين بيت كه مى گويد :
آزمودم مرگ من در زندگى است چون پس از اين زندگى پايندگى است
در اشتباه بزرگى است كه نقطه آغاز پايندگى را در جايى قرار مى دهد كه ممكن است افراد آگاه تا آن نقطه منازل متعددى از پايندگى را سپرى كردهاند .
بار الها آن قدر به ما آگاهى عطا فرماى كه نقطهء آغاز ابديت خويش را دريافته از همان نقطه لبه يك زنان به كوى تو رهسپار شويم .