تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦١ - آيا خدا يك گنج پنهانى بود كه براى شناساندن خود جهان را آفريد ؟
« ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك » .
( تو را آن چنان كه شايستهء شناسايى بودى نشناختيم و آن چنان كه بايستى پرستش شوى نپرستيديم ) .
ثانياً فرض مى كنيم كه همين مقدار از شناسايى كافى باشد ، يعنى اگر چه در تمام جهان خلقت يك فرد هم او را بشناسد كافى به هدف او است . آيا شناسايى مجرد آن ارزش را دارد كه دستگاهى به اين عظمت آفريده شود ؟ آن چه كه به نظر مى رسد اين است كه از اگر اشكال سند حديث قطع نظر كنيم و همچنين مسئلهء خلاف قاعده بودن كلمهء « مخفيا » را كنار بگذاريم و نيز از خود « پنهان بودن » كه از نظر عقلى صحيح به نظر نمى رسد صرف نظر كنيم ، نهايت معنايى كه به نظر مى رسد اين است كه هدف از آفرينش شناسايى خداوند توام با گرايش باو بوده است و اين گرايش در آيهء شريفهء « وَما خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَاَلإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ » ٥١ : ٥٦ تصريح شده است .
( من جن و انس را نيافريدم مگر اين كه مرا بپرستند ) .
سپس اين مطلب را هم بايستى اضافه كرد كه اين شناسايى و اين گرايش هيچ گونه سودى به حال خدا نمى تواند داشته باشد ، بنا بر اين كلمهء « فاحببت ان اعرف » بايستى از معناى معمولى بر كنار شود - زيرا در معناى معمولى آن اين نتيجه وجود دارد كه خدا دوست داشت كه شناخته شود ، مانند اين است كه احتياجى داشته است كه او را بشناسند ، در صورتى كه اين احتمال در بارهء خداوند خطا است .
چنان كه حسين بن على عليه السلام در دعاى عرفه عرض كند : « او بالاتر از اين است كه سودى از خود به خود برساند ، كجا رسد كه ما بتوانيم براى او سودى برسانيم . »