تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢١ - نقشها را با اصول اشتباه نكنيم و ١٧١ رابطهء ثابت و متغير ١٨٧
تضاد بوده باشد بايستى محصول سومى ايجاد كرده جهان ديگرى بسازند و اگر اختلاف از مقولات ديگر بوده باشد ، استناد روبنا به زير بنا قابل تصور نخواهد بود ، مگر اين كه مفاهيمى را مطرح كنيم كه از منطق علمى و فلسفى بر كنار بوده باشد .
شايد به جهت همين اشكالات است كه افلاطون و متفكرين ديگر را وادار كرده است كه زير بناى جهان متغير را از مقولاتى فرض كنند كه هم سنخ اين موجودات محسوسه نبوده باشد .
افلاطون مى گويد :
« آن چه علم بر آن تعلق مى گيرد عالم معقولات است ، به اين معنى كه هر امرى از امور عالم چه مادى باشد مثل حيوان و نبات و جماد و چه معنوى باشد مانند درشتى و خردى و شجاعت و عدالت و غيرها اصل و حقيقتى كه دارد سر مشق و نمونهء كامل او است و به حواس درك نمى شود ، تنها عقل آدمى آن را درمى يابد و آن را در زبان يونانى به لفظى ادا كرده كه معناى آن صورت است و حكماى ما « مثال » خواندهاند . مثلًا مى گويد : انسان يا انسان فى نفسه و مثال بزرگى و مثال برابرى و مثال دويى يا مثال يگانگى و مثال شجاعت و مثال عدالت و مثال زيبايى يعنى آن چه به خودى خود و به ذات خويش و مستقلًا و مطلقاً و به درجهء كمال و به طور كلى انسانيت يا بزرگى يا برابرى يا يگانگى يا دويى يا شجاعت يا عدالت يا زيبايى است .
پس افلاطون معتقد است بر اين كه هر چيزى صورت يا مثالش حقيقت دارد و آن يكى مطلق و لا يتغير و فارغ از زمان و مكان و ابدى و كلى است و افرادى كه به حس و گمان ما در مى آيند نسبى و متكثر و متغير و مقيد بزمان و مكان و فانى اند و فقط پرتوى از « مثل » خود مى باشند و نسبتشان به حقيقت مانند نسبت سايه است به صاحب سايه و وجودشان بهرهاى است كه از مثل يعنى حقيقت خود دارند و هر چه بهرهء آنها از آن بيشتر باشد به حقيقت نزديكترند و اين راى را به تمثيلى بيان كرده كه معروف است و آن اين است كه دنيا را به مغازهاى تشبيه نموده كه تنها يك منفذ دارد ، كسانى كه در آن مغازه از آغاز عمر اسير و در زنجيرند و روى آنها به سوى بشن