تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٠٠ - در نمد دوختن زن سبوى آب را و مهر بر وى نهادن از اعتقاد
در نمد دوختن زن سبوى آب را و مهر بر وى نهادن از اعتقاد
((٢٧٢٠)) مرد گفت آرى سبو را سر ببند هين كه اين هديه است ما را سودمند
((٢٧٢١)) در نمد در دوز تو اين كوزه را تا گشايد شه به هديه روزه را
((٢٧٢٢)) كاين چنين اندر همه آفاق نيست جز رحيق و مايهء اذواق نيست
((٢٧٢٣)) ز انكه ايشان ز آبهاى تلخ و شور دائما پر علتند و نيم كور
((٢٧٢٤)) مرغ كآب شور باشد مسكنش او چه داند جاى آب روشنش ؟
((٢٧٢٥)) اى كه اندر چشمهء شور است جات تو چه دانى شط و جيحون و فرات ؟
((٢٧٢٦)) اى تو نارسته از اين فانى رباط تو چه دانى صحو و سكر و انبساط ؟
((٢٧٢٧)) ور بدانى نقلت از اَبّ و جداست پيش تو اين نامها چون ابجد است
((٢٧٢٨)) ابجدا و هوز چه فاش است و پديد بر همه طفلان و معنى بس بعيد
((٢٧٢٩)) پس سبو برداشت آن مرد عرب در سفر شد مى كشيدش روز و شب
((٢٧٣٠)) بر سبو لرزان بد از آفات دهر هم كشيدش از بيابان تا به شهر
((٢٧٣١)) زن مصلَّى باز كرده از نياز رب سلم ورد كرده در نماز
((٢٧٣٢)) كه نگه دار آب ما را از خسان يا رب اين گوهر بدان دريا رسان
((٢٧٣٣)) گر چه شويم آگهست و پر فن است ليك گوهر را هزاران دشمن است
((٢٧٣٤)) خود چه باشد گوهر آب كوثر است قطرهاى ز ان آب اصل گوهر است
((٢٧٣٥)) از دعاهاى زن و زارى او وز غم مرد و گرانبارى او
((٢٧٣٦)) سالم از دزدان و از آسيب سنگ برد تا دار الخلافة بىدرنگ
((٢٧٣٧)) ديد درگاهى پر از انعامها اهل حاجت گستريده دامها
((٢٧٣٨)) دمبه دم هر سوى صاحب حاجتى يافته ز ان در عطا و خلعتى
((٢٧٣٩)) بهر گبر مؤمن و زيبا و زشت همچو خورشيد و مطر بل چون بهشت
((٢٧٤٠)) ديد قومى در نظر آراسته قوم ديگر منتظر بر خاسته
((٢٧٤١)) خاص و عامه از سليمان تا به مور زنده گشته چون جهان از نفخ صور