تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٠ - تعيين كردن زن طريق طلب روزى شوى خود را و قبول او
تعيين كردن زن طريق طلب روزى شوى خود را و قبول او
((٢٦٨٤)) گفت زن نك آفتابى تافته است عالمى زو روشنايى يافته است
((٢٦٨٥)) نايب رحمان خليفهء كردگار شهر بغداد است از وى چون بهار
((٢٦٨٦)) گر بپيوندى بدان شه شه شوى سوى هر ادبار تا كى مى روى
((٢٦٨٧)) دوستى مقبلان چون كيميا است چون نظرشان كيميايى خود كجاست ؟
((٢٦٨٨)) چشم احمد بر ابو بكرى زده او ز يك تصديق صديق آمده
((٢٦٨٩)) گفت من شه را پذيرا چون شوم ؟
بىبهانه سوى او من چون روم ؟
((٢٦٩٠)) نسبتى بايد مرا يا حيلتى هيچ پيشه راست شد بىآلتى ؟
((٢٦٩١)) همچو مجنونى كه بشنيد از يكى كه مرض آمد به ليلى اندكى
((٢٦٩٢)) گفت آوه بىبهانه چون روم ور بمانم از عيادت چون شوم ؟
((٢٦٩٣)) ليتنى كنت طبيباً حاذقاً كنت أمشي نحو ليلى شائقاً
((٢٦٩٤)) قل تعالوا گفت حق ما را بدان تا بود شرم اشكنى ما را نشان
((٢٦٩٥)) شبپران را گر نظر و آلت بدى روزشان جولان و خوش حالت بدى
((٢٦٩٦)) گفت چون شاه كرم ميدان رود عين هر بىآلتى ، آلت شود
((٢٦٩٧)) ز انكه آلت دعوى است و هستى است كار در بىآلتى و پستى است
((٢٦٩٨)) گفت كى بىآلتى سودا كنم تا نه من بىآلتى پيدا كنم
((٢٦٩٩)) پس گواهى بايدم بر مفلسى تا شهم رحمى كند در مفلسى
((٢٧٠٠)) تو گواهى غير گفتوگو و رنگ وانما تا رحم آرد شاه شنگ
((٢٧٠١)) كاين گواهى كه ز گفت و رنگ بد نزد آن قاضى القضاة آن جرح شد پس گواهى ز اندرون مى بايدم نى گواهىّ برون مى بايدم
((٢٧٠٢)) صدق مى بايد گواه حال او تا بتابد نور او بىقال او
((٢٧٠٣)) گفت زن صدق آن بود كز بود خويش پاك برخيزى تو از مجهود خويش