تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٥ - دل نهادن مرد عرب بر التماس دل بر خويش و مبالغه نمودن كه مرا در اين تسليم حيله و امتحانى نيست
دل نهادن مرد عرب بر التماس دل بر خويش و مبالغه نمودن كه مرا در اين تسليم حيله و امتحانى نيست
باز گو از ماجراى مرد و زن ز انكه انجامى ندارد اين سخن
((٢٦٤٣)) مرد گفت اكنون گذشتم از خلاف حكم دارى تيغ بر كش از غلاف
((٢٦٤٤)) هر چه گويى مر ترا فرمان برم ور بدو نيك آيد آن را ننگرم
((٢٦٤٥)) در وجود تو شوم من منعدم چون محبم حب يعمى و يصم
((٢٦٤٦)) گفت زن آهنگ برّم مى كنى ؟
يا به حيلت كشف سرّم مى كنى ؟
((٢٦٤٧)) گفت و الله عالم السرّ و الخفى كافريد از خاك آدم را صفى
((٢٦٤٨)) در سه كز قالب كه دادش وانمود آن چه در الواح و در ارواح بود ياد دادش لوح محفوظ وجود تا بدانست آن چه در الواح بود
((٢٦٤٩)) تا ابد هر چه كه از پس بود و پيش درس كرد از علَّم الاسماء خويش
((٢٦٥٠)) تا ملك بىخود شد از تدريس او قدس ديگر يافت از تقديس او
((٢٦٥١)) آن گشاديشان كه آدم وانمود در گشاد آسمانهاشان نبود
((٢٦٥٢)) در فراخى عرصهء آن پاك جان تنگ آمد عرصهء هفت آسمان
((٢٦٥٣)) گفت پيغمبر كه حق فرموده است مى نگنجم هيچ در بالا و پست
((٢٦٥٤)) در زمين و آسمان و عرش نيز مى نگنجم اين يقين دان اى عزيز
((٢٦٥٥)) در دل مؤمن بگنجم اى عجب گر مرا جويى در آن دلها طلب
((٢٦٥٦)) گفت فادخل فى عبادى تلتقى جنه من رؤيتى يا متقى
((٢٦٥٧)) عرش با آن نور و با پهناى خويش چون بديد او را برفت از جاى خويش
((٢٦٥٨)) خود بزرگى عرش باشد بس پديد ليك صورت كيست چون معنى رسيد ؟
((٢٦٥٩)) هر ملك مى گفت ما را پيش از اين الفتى مى بود با روى زمين
((٢٦٦٠)) تخم خدمت در زمين مى كاشتيم ؟
ز ان تعلق ما عجب مى داشتيم
((٢٦٦١)) كاين تعلق چيست با اين خاكمان چون سرشت ما بُدست از آسمان ؟