تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٣ - مراعات كردن زن مر شو را و استغفار نمودن از گفتار خود
مراعات كردن زن مر شو را و استغفار نمودن از گفتار خود
((٢٣٩٤)) زن چو ديد او را كه تند و توسن است گشت گريان گريه خود دام زن است
((٢٣٩٥)) گفت از تو كى چنين پنداشتم ؟
از تو من اميد ديگر داشتم
((٢٣٩٦)) زن در آمد از طريق نيستى گفت من خاك شمايم نى ستى (١)
((٢٣٩٧)) جسم و جان و هر چه هستم آنِ توست حكم و فرمان جملگى فرمان توست
((٢٣٩٨)) گرز درويشى دلم از صبر جست بهر خويشم نيست آن بهر توست
((٢٣٩٩)) تو مرا در دردها بودى دوا من نمى خواهم كه باشى بىنوا
((٢٤٠٠)) جان تو ، كز بهر خويشم نيست اين از براى تستم اين بانگ و حنين
((٢٤٠١)) خويش من و الله كه بهر خويش تو هر نفس خواهد كه ميرد پيش تو
((٢٤٠٢)) كاش جانت كش روان من فدى از ضمير جان من واقف شدى
((٢٤٠٣)) چون تو با من اين چنين بودى به ظن هم ز جان بيزار گشتم هم ز تن
((٢٤٠٤)) خاك را بر سيم و زر كرديم چون تو چنينى با من اى جان را سكون
((٢٤٠٥)) تو كه در جان و دلم جا مى كنى زين قدر از من تبرّا مى كنى
((٢٤٠٦)) تو تبرّا كن كه هستت دستگاه اى تبراى تو را جان عذر خواه
((٢٤٠٧)) ياد مى كن آن زمانى را كه من چون صنم بودم تو بودى چون شمن
((٢٤٠٨)) بنده بر وفق تو دل افروخته است هر چه گويى پخت گويد سوخته است
((٢٤٠٩)) من سپاناخ (٢) توام هر چم پزى يا ترش با يا كه شيرين مى سزى
((٢٤١٠)) كفر گفتم نك به ايمان آمدم پيش حكمت از سر و جان آمدم
((٢٤١١)) خوى شاهانهء تو را نشناختم پيش تو گستاخ خود درباختم
((٢٤١٢)) چون ز عفو تو چراغى ساختم توبه كردم اعتراض انداختم
(١) ستى آهن ، فولاد . .
(٢) سپاناخ اسفناج . .