تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٣ - تفسير ابيات
به سوى آسمان برداشتهايم . درويشان از فقر ما ننگ دارند ، روز و شب از انديشيدن ما در بارهء روزى احساس عار مى كنند .
همچنان كه سامرى از مردم آگاه فرار مى كرد ، خويش و بيگانه هم از ما مى رمند .
اگر از كسى يك مشت عدس بخواهيم بما پاسخ مى دهد كه از گرسنگى بمير . ما عربيم و براى عرب جنگ و بخشش فخر است اين آئين و شيوهء آنهاست ، ما از اين آئين منحرف شدهايم ، ما چگونه مى توانيم بجنگ برويم ؟ زيرا ما بدون جنگ خود كشته شدهايم تيغ فقر سر از بدن ما جدا كرده است .
براى ما خطا مفهومى ندارد ، زيرا ما بدون خطا در آتش تيره بختى غوطه وريم . نوا و مزاياى زندگى راهى به دودمان ما ندارد - زيرا ما همچون بستر هموارى درد و غم را در خود جاى دادهايم شب كه مى خوابيم روز چيزى نداريم ، در درون خويش جز سوز و بهم پيچيدن از هيچ چيز خبرى نيست .
چگونه ما مى توانيم بشيوه ى عرب بخششى داشته باشيم در صورتى كه از شدت فقر مگس را در هوا رگ مى زنيم باميد آن كه از آن بهره بگيريم .
اگر كسى شبانه بما مهمان برسد با اين حالت كه من دارم جامهء ژندهء او را هم از تنش خواهم كند .
از اين گونه عبارت و گفتگوها بيش از حد معمولى در پيش شوهر بميان آورد كه ما از زحمت و بىنوايى خوار گشته در اضطراب مى سوزيم . تا بكى ما اين خوارى را بخود تحميل خواهيم كرد ؟ تا بكى ما در درياى ژرفاى آتش غوطه ور و شعله ور خواهيم گشت ؟ هنگامى كه ميهمانى از در مى رسد از اعماق جان از آن ميهمان شرمنده مى شويم ، اگر ميهمان با آگاهى قبلى وارد شود كفش او را قوت و توشهء خود خواهيم ساخت .
به همين جهت است كه دانايان گفتهاند : بايستى ميهمان مردان احسان كننده بود « نه ميهمان مثل ما بىنوايان آسمان جل »