تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٩ - گردانيدن عمر او را از مقام گريه كه هستى است به مقام استغراق كه نيستى است
گردانيدن عمر او را از مقام گريه كه هستى است به مقام استغراق كه نيستى است
((٢١٩٩)) پس عمر گفتش كه اين زارى تو هست هم آثار هشيارى تو
((٢٢٠٠)) بعد از آن او را از آن حالت براند ز اعتذارش سوى استغراق خواند
((٢٢٠١)) هست هشيارى ز ياد ما مضى ماضى و مستقبلت پردهء خدا
((٢٢٠٢)) آتش اندر زن به هر دو تا به كى پر گره باشى از اين هر دو چو نى ؟
((٢٢٠٣)) تا گره با نى بود هم راز نيست همنشين آن لب و آواز نيست
((٢٢٠٤)) چون به طوف خود (١) بطوفى مرتدى چون به خانه آمدى هم با خودى
((٢٢٠٥)) اى خبرهات از خبر ده بىخبر توبهء تو از گناه تو بتر راه فانى گشته راهى ديگر است ز انكه هشيارى گناهى ديگر است
((٢٢٠٦)) اى تو از حال گذشته توبه جو كى كنى توبه از اين توبه بگو ؟
((٢٢٠٧)) گاه بانگ زير را قبله كنى گاه گريهء زار را قبله زنى
((٢٢٠٨)) چون كه فاروق آينهء اسرار شد جانش رفت و جان ديگر زنده شد
((٢٢١٠)) حيرتى آمد درونش آن زمان كه برون شد از زمين و آسمان
((٢٢١١)) جستجويى ما وراى جستجو من نمى دانم تو مى دانى بگو
((٢٢١٢)) حال و قالى از وراى حال و قال غرق گشته در جمال ذو الجلال
((٢٢١٣)) غرقهاى نى كه خلاصش باشدش يا به جز دريا كسى بشناسدش
((٢٢١٤)) عقل جزو از كل پذيرا نيستى گر تقاضا بر تقاضا نيستى
((٢٢١٥)) چون تقاضا بر تقاضا مى رسد موج آن دريا بدين جا مى رسد
((٢٢١٦)) چون كه قصهء حال پير اينجا رسيد پير و جانش روى در پرده كشيد
(١) طوف به گرد خود گشتن و نيز به معناى طواف كه دور چيزى گشتن است به كار برده مى شود . .