تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٧ - تفسير ابيات
چه مانعى دارد ؟ در ظلمات تاريك هم دل روشن پيدا مى شود . عمر به بالين سر آن پير در آمد ، هنگامى كه پير از خواب برخاست و چشمش به عمر افتاد با خود مى گفت : خدايا تو به دادم برس ، داروغهء اصلى سر وقتم رسيده است ، اين پير چنگى تو به چنگال داروغه گرفتار شده است ، پير خواست فرار كند . هنگامى كه عمر در روى آن پير مرد نگريست ، ديد از خجلت و شرمندگى رويش زرد است ، گفت : بيمى بخود راه مده ، من از خدا براى تو بشارتها آوردهام ، خداى بزرگ مدح تو را با عمر در ميان نهاد تا حدى كه عمر را عاشق تو ساخت ، از من جدايى مكن ، پيش من بنشين تا كمى از راز الهى را با تو در ميان بگذارم . خدا به تو سلام رسانيده و از حال و رنج و اندوه تو مى پرسد ، بيا اين چند پول را به عنوان آن ابريشم بها كه مى خواستى بگير و خرج كن و وقتى كه تمام شد دو باره به همين جا بيا . پير چنگى از شنيدن اين جملات به خود لرزيد ، در حالى كه دست از ندامت به هدر رفتن عمر گذشته به دندان گرفته بود :
((٢١٨٥)) بانگ مى زد كاى خداى بىنظير بس كه از شرم آب شد بىچاره پير
پير چنگى زياد بگريست و چنگ را به زمين زد و خرد كرد ، سپس خطاب به چنگ خرد شده كرده :
((٢١٨٧)) گفت اى بوده حجابم از اله اى مرا تو راه زن از شاه راه
((٢١٨٨)) اى بخورده خون من هفتاد سال اى ز تو رويم سيه پيش كمال
دو باره رو به آسمان كرده مى گويد :
((٢١٨٩)) اى خداى با عطاى با وفا رحم كن در عمر رفته در جفا
آرى خداوند بر آدميان عمرى داده است كه حتى قيمت يك روز آن را هم مردم دنيا نمى دانند .
خداوندا
((٢١٩١)) خرج كردم عمر خود را دم به دم در دميدم جمله را در زير و بم
((٢١٩٢)) آه كز ياد ره و پردهء عراق رفت از يادم دم تلخ فراق
من داد خود را از كسى نخواهم خواست ، مگر از همان كسى كه به خود من از من