دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢١ - ٩/ ١٤ پى كردن شتر و پراكنده شدن لشكر جمل
محمّد گفت: اين، چيزى است كه تو از آن ناخشنودى.
عايشه گفت: برادرم! اگر ناخشنود بودم، اين سخن را نمىگفتم.
محمّد گفت: تو آن پيروزىاى را دوست مىداشتى كه من كشته شده باشم.
عايشه گفت: چنين مىخواستم؛ ولى وقتى در اين وضعيت افتاديم، سلامتت را خواستم، به جهت خويشاوندىام با تو. [اكنون] بس كن و گذشته را دنبال مكن. ظاهر را بگير و سرزنشكننده و نكوهشكننده مباش كه پدرت سرزنشكننده و نكوهشكننده نبود.
على ٧ آمد و با نيزه بر كجاوه زد و فرمود: «اى شُقَيراء![١] آيا پيامبر خدا تو را بدين كار سفارش كرد؟!».
عايشه گفت: اى پسر ابو طالب! به قدرت رسيدى. پس آسان گير [و گذشت كن].
عمّار، نزد عايشه آمد و به وى گفت: اى مادر! امروز، دفاع مسلّحانه فرزندانت را براى حمايت از دينشان چگونه ديدى؟!
عايشه سكوت كرد و پاسخى نداد.
مالك اشتر، نزد وى آمد و بدو گفت: سپاسْ خدا را كه دوست خود را پيروز كرد و دشمن خود را خوار ساخت. «حق آمد و باطل رفت. به راستى كه باطل، رفتنى است». اى عايشه! كار خدا را با خودت چگونه ديدى؟
عايشه گفت: كيستى، مادرت به عزايت بنشيند؟!
گفت: منم فرزند تو، اشتر.
عايشه گفت: دروغ مىگويى. من مادر تو نيستم.
اشتر گفت: چرا؛ هستى، اگر چه تو خوش ندارى!
عايشه گفت: تو بودى كه خواستى خواهرم اسماء در مرگ فرزندش (عبد اللّه بن زبير) بنشيند؟
[١]. در برخى نسخهها چون الأمالى مفيد،« يا حميراء» آمده است. حميرا، از نامهاى عايشه بود، به معناى سرخرو و شقيرا نيز به همان معناست.( م)