اهل بيت« عليهم السلام» در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٠٩ - فصل پنجم ستم هاى رفته بر اهل بيت
كيستم. همسرم دخترى به دنيا آورد و آن دختر، بزرگ شد و به سنّ بلوغ رسيد و او هم مرا نمىشناخت و نمىدانست كيستم. مادرش به من گفت: پسر فلان سقّا- كه مردى از همسايگان ماست و آبكشى مىكند- به خواستگارى دخترت آمده است و وضع زندگىشان از ما بهتر است. دخترت را به همسرى او در آور. همسرم اصرار مىكرد؛ امّا من نمىتوانستم به او بگويم كه اين كار، درست نيست و پسر او مناسب دختر ما نيست و وضعيت من لو مىرود. او همچنان اصرار مىكرد و من پيوسته از خدا مىخواستم كه خودش كارسازى كند، تا اين كه پس از چند روز، دخترم مُرد. فكر نمىكنم براى هيچ چيزِ دنيا اين قدر اندوهگين شده باشم كه براى مرگ دخترم شدم؛ زيرا او مُرد و از نسبت خود با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آگاه نشد.
او سپس مرا سوگند داد كه بروم و ديگر پيش او بر نگردم و با من خداحافظى كرد. بعد از اين ملاقات، بار ديگر به همان جايى كه منتظرش نشسته بودم بر گشتم تا مجدّداً او را ببينم؛ امّا نديدمش و اين، آخرين ديدار من با او بود.
١٢٣٣. مقاتل الطالبيّين- به نقل از مُنذِر بن جعفر عبدى، از پدرش-: پس از كشته شدن ابراهيم، من و حسن و على، فرزندان صالح بن حى و عبد ربّه بن علقمه و جَناب بن نِسطاس با عيسى بن زيد به حج رفتيم. عيسى براى آن كه شناخته نشود، خود را در ميان ما به هيئت ساربانان در آورده بود. شبى در مسجد الحرام، دور هم جمع شديم و باب گفتگو در باره مطالبى از سيره [ى پيامبر خدا]، ميان عيسى بن زيد و حسن بن صالح باز شد و او و عيسى در باره يكى از مسائل آن، اختلاف نظر پيدا كردند. فرداى آن روز، عبد ربّه بن علقمه نزد ما آمد و گفت: موضوع مورد اختلاف شما حل شد. اين، سفيان ثورى است كه آمده است.
همگى برخاستند و نزد سفيان كه در مسجد نشسته بود، رفتند و به او سلام كردند.
عيسى بن زيد در باره آن مسئله از سفيان سؤال كرد. سفيان گفت: اين سؤالى است كه من نمىتوانم جوابش را بدهم؛ چون به حاكم بر مىخورد.
حسن گفت: اين، عيسى بن زيد است.